دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
گر کنی یاری و گر آزار، بر من بگذردهر چه می خواهی بکن، ای یار، بر من بگذرد
یار من گویند آنجا گاه گاهی بگذردراضیم گر در دلش از بعد ماهی بگذرد
گر به کوی عاشقان آن ماه گاهی بگذردبر گدایان همچنان باشد که شاهی بگذرد
من نمی خواهم که چشمم غیر آن رو بنگردچشم بد حیف است کاندر روی نیکو بنگرد
دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زداشک خونین ریخت جام و گل گریبان چاک زد
تا سرم باشد تمنای توام در سر بودپادشا باشم گرم خاک درت افسر بود
فرخ آن عیدی که جان قربانی جانان بودخرم آن جانی که پیش نیکوان قربان بود
از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شودجای آن باشد که مردم در میان شیدا شود
زلف گرد آور که بازم دل پریشان میشودروی پنهان کن که بازم دیده حیران میشود
تا چه ساعت بود، یارب، کان مسلمان زاده شدکافت اندر سینه و اندیشه در جان زاده شد
تا خیال روی آن شمع شبستان دیده شدسوختم سر تا قدم پیدا و پنهان دیده شد
یار ما را دل ز دست عاشقی صد پاره شدباز عقل از خان و مان خویشتن آواره شد
گر نمی بینم دمی در روی او غم می کشدور کسی پهلوی او می بینم آن هم می کشد
ناز کن، ای گل، که سرو بوستانی می کشدناز تو بلبل به هر نوعی که دانی می کشد
هر کسی را در بهاران دل به گلزاری کشدوین دل بدروز من سوی جفا کاری کشد
آن که دل برد و ز غمزه چون سنانش می نهدعشق جانم می شکافد، در میانش می نهد
باز باد صبح بوی آشنایی می دهدآب چشم مستمندان را روایی می دهد
غم مخور، ای دل که باز ایام شادی هم رسدهر کجا دردی ست آن را عاقبت مرهم رسد
تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زندآه دودآلود ما آتش بر این عالم زند
گل نو رسید و بویی ز بهار من نیامدچه کنم نسیم گل را که ز یار من نیامد
برهم بماند دیده، کس ازان سوار نامدخبری ز خود ندام که خبر زیار نامد
خبرم شده ست کامشب سر یار خواهی آمدسر من فدای راهی که سوار خواهی آمد
گذرد مهی و یک شب به منت گذر نباشدبرود شبی و ما را خبر از سحر نباشد
تو ز لب سخن گشادی، همه خلق بی زبان شدتو به ره خرام کردی، همه چشمها روان شد