دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
شبها من و دلی و غمی بهر جان خویشمشغول با خیال کسی در نهان خویش
ابر خوش است و وقت خوش است و هوای خوشساقی مست داده به مستان صلای خوش
دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمشیا خود ز صبر رفته نشان باز خواهمش
هر بامداد تا به شبم بر سر رهشوقتی مگر که بنگرم از دور ناگهش
فرشته می ننویسد گناه دم به دمشکه از تحیر آن رو نمی رود قلمش
گر، ای نسیم، ترا ره دهنده در حرمشببوسی از من خاکی نشانه قدمش
ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمشبه خامه راست نیاید شکایت ستمش
قبا و پیرهن او که می رسد به تنشمن از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش
کرشمه های سر زلف در بنا گوششحدیث درد دلم ره نداد در گوشش
کسی که هست نظر بر جمال میمونشزهی نشاط دل و طالع همایونش
نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویشکه دیده نیز نخواهم که بنگرد سویش
شد آن که پای مرا بوسه می زند او باشبیار باده که گشتم قلندر و قلاش
ترک من، سر مکش ز پرده خویشدرکش آخر عنان زرده خویش
باغ بشکفت و سوری و سمنشتازه گشت ارغوان و نسترنش
رفت دل، نیست روشنم حالشبرو، ای جان، تو هم به دنبالش
لب نگر وان دهان خندانشوان خم طره پریشانش
سوار من از من عنان در مکشیک امروز از گفت من سر مکش
آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموشوان تلخی گفتار و شکر خنده خون نوش
او می رود و عاشق مسکین گرانشچون مرده که در سینه بود حسرت جانش
به سنگی چون سگان از دور خرسندم ز دربانشسگ آن عزت کجا دارد که بنشانند بر خوانش؟
خضر در کوی او ره گم کند زان شکل موزونشتعالی الله مگر از آب حیوان ریخت بی چونش
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویشمعاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش
زلفت که باد از هر طرف گه گه پریشان داردشهر مو که برباید ازو زنجیر صد جان داردش
گه گه نظری باز مدار از من درویشچون منعم بخشنده به در یوزه درویش