دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
نکنم ز عشق تو به که سر گناه دارمچه کنم، نمی توانم دل خود نگاه دارم؟
شب من سیه شد از غم، مه من کجات جویم؟به شب دراز هجران مگر از خدات جویم؟
ز تو نعمت است و راحت لب شکرین و رو همبه من آفت است و فتنه دل پر بلا و خو هم
نفسی برون ندادم که حدیث دل نگفتمسخنی نگفتم از تو که ز دیده در نسفتم
وقت آن است که ما رو به خرابات نهیمچند بر زرق و ریا نام مناجات نهیم
عهدها را گه آن شد که ز سر تازه کنیممهرها را به دل خسته اثر تازه کنیم
ما به کوی تو سگانیم و به راه تو خسیماین که پیش تو پس است، از همه رو نیز پسیم
فرخ آن روز که دیده بر رخت باز کنمتو مرا جانب خود خوانی و من ناز کنم
ای خوش آن دم که سخنهای تو در گوش کنمچاشنی کرده از آن لب به سخن گوش کنم
پیش روی تو حدیث مه و جوزا نکنمور کنم نیز یقین دان که به عمدا نکنم
من اگر بر در تو هر شبی افغان نکنمخویش را شهره و بدنام بدینسان نکنم
بی تو جان رفت و به تن باز نیاید، چه کنم؟وز دلم پوشش این راز نیاید، چه کنم؟
التفاتی به من آن ماه ندارد، چه کنم؟این چنین ملتفتم می نگذارد، چه کنم؟
هر شب از دست غمت دیده و دل خون شودموانگه از هر مژه راوق شده بیرون شودم
سوی من بین که ز هجرت به گداز آمدهامروی بنمای که پیشت به نیاز آمدهام
بی تو امید ندارم که زمانی بزیمسهل آنست که تا چند به جانی بزیم
بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برمکی بود باز که چون بخت در آیی ز درم؟
من و گنج غم و در سینه همان سیم تنمچه کنم؟ دل نگشاید به بهار و چمنم
خرم آن روز که من آن رخ زیبا بینماو کند ناز و من از دور تماشا بینم
یارب، آن روز بیابم که جمالت بینمچند بر یاد جمالت به خیالت بینم
حال خود باز بر آیین دگر می بینمباز کار دل خود زیر و زبر می بینم
می گذشتی و به سویت نگران می دیدمزار میمُردم و در رفتن جان میدیدم
مدتی شد که نظر بر رخ یاری دارمبلبلم، این همه افغان ز بهاری دارم
گر چه از عقل و دیده و جان برخیزمحاش لله که ز سودای فلان برخیزم