دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
دلی دارم ز هجران پاره پارهجگر هم گشته پنهان پاره پاره
دلم در عشق جانان گشته پارهدل است آن شوخ را یا سنگ خاره
نسیم زلف بر دست صبا دهمرا خون، غیر را مشک ختا ده
چو بنمایی رخ گلنار گونهگل اندر خار غلتد خار گونه
گشادم دیده روی تو ناگهبه جانم در شدی ناکرده آگه
تا دل ز توام به غم نشستهجان در گذر عدم نشسته
در خون منم، ای صنم، نشستهوز عشق تو در الم نشسته
ای در دل من مقیم گشتهدل بی تو اسیر بیم گشته
ای در دل من چو جان نشستهدر سینه درون نهان نشسته
ای آرزوی دل شکستهما در دل تو شکسته بسته
ای آمده جان هر شکستهمی ده ز شکسته بر شکسته
ای دهلی و ای بتان سادهپگ بسته و جیره کج نهاده
ای غالیه گرد ماه سودهآراسته شمع را زدوده
ای حسن، تو آفت زمانهروی تو به دلبری فسانه
ای آرزوی هزار سینهوندر دل تو هزار کینه
عید است خوبان نیم شب در کوی خمار آمدهسرمست گشته صبحدم، غلتان به بازار آمده
ای قبله ابروی تو محراب ابرار آمدهمحرابیان در کوی تو از قبله بیزار آمده
عید است و ساقی در قدح جام مصفا داشتهتشنه لبان روزه را شربت مهیا داشته
جانا، روان کن راحتی، ای راحت جان همهبا ما همه تلخی مکن، ای شکرستان همه
ای غمزه خون ریز تو خونم به افسون ریختهافسون چشم کافرت زینگونه صد خون ریخته
دوش در آمد از درم تازه چو باد صبحگهمشک فشانده بر قبا غالیه سوده بر کله
گر کنی گشت چمن با شوخ و با شنگی دو سهباغ صد رنگ آورد از بوی و از رنگی دو سه
همه شب رود رهی رو به ره صبا نشستههمه کس به خواب راحت، من مبتلا نشسته
مه من خراب گشتم ز رخت به یک نظارهنظری ز تو عفاالله چه می است مستکاره