دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
دریاب که جان خراب گشته ستدل ز آتش غم کباب گشته ست
بازش هوس شکار برخواستوز دلشدگان قرار برخاست
خط کز لب آن پسر دمیده ستافسون است که بر شکر دمیده ست
عشق تو بلای جان بسندستیک خنده ازان دهان بسندست
ما را دل زار مستمند استو آویخته خم کمند است
چشمم که بر روی تو فتاده ستبر آفت خود نظر نهاده ست
آنجاست دل من و هم آنجاستکان کج کله بلند بالاست
زلف تو هنوز تابدار استچشمت به کرشمه در خمار است
چشمت که میان خواب نازستیا رب که چه شوخ و دلنوازست
یک موی ترا هزار دام استیک روی ترا هزار نام است
زلف سیه تو مشک چین استبالای تو سرو راستین است
می نوش که دور شادمانیستخوش باش که روز کامرانیست
ای خوانده بُتانِ حسن، شاهتوز قلب شکستگان سپاهت
دیوانه شدم در آرزویتای چشم جهانیان به رویت
وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرتتا کی تهی چشم کند با دیدهام خاک درت
روز نوروزست و ساقی جام صهبا برگرفتهر کسی با شاهد و می راه صحرا بر گرفت
شهسوارم آمد و از سینه جان را برگرفتدولت بادی که آن سرو روان را برگرفت
هر قدم کاندر راه آن سرو خرامان برگرفتدیده خاک راه او دامان به دامان برگرفت
روزگاری شد که دل با داغ هجران خو گرفتاز نصیحت باز کی گردد دلی کان خو گرفت
سرو به دید آن قد و رعنایی ازان بالا گرفتدر چمنها لاجرم کارش ازان بالا گرفت
باز جانا، آتش شوق تو در جان جا گرفتخانه صبر از غمت سر تا به سر سودا گرفت
آفت دینِ مسلمانی جز آن عیار نیستتشنهٔ خون مسلمانان جز آن خونخوار نیست
ای که بی خاک درت در دیده من نور نیستگر مثل جان می رود، ترک توام مقدور نیست
ماه تابانست و همچون روی تو تابنده نیستابر بارانست و همچون چشم من بارنده نیست