دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
بسیار باشد، ای جان، از همچو من غمینینازی که می کشم من از چون تو نازنینی
آن چشم شوخ را بین هر غمزهای بلاییوان لعل ناب بنگر هر خندهای جفایی
هر شبم کآهم به عالم دم زدیآتش اندر خرمن عالم زدی
من ندیدم چون تو هرگز دلبریسرکشی عاشق کش و غارتگری
آنکه مرا در دل است گر به کنار آمدیکسی ستم روزگار بر من زار آمدی
یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتیکافتد ز فتنه در همه آفاق غارتی
آمد بهار و سرو بر آراست قامتیگل بر کشید بحر طرب را علامتی
مردانه می کشد به جفایم ستمگریتا میرم و دگر ندهم دل به دیگری
ای صد شکست زلف ترا زیر هر خمیدر هر خمیش مانده به هر گوشه درهمی
ساقی بیا که موسم عیش است و میم و ییمی ده که لاله گون شده از باده ری و خی
تو می روی و به نظاره تو چشم جهانیبگو که آگهی از عاشقان دلشدگانی
بسی نماند که جانی برون رود ز غریبیهنوز می نرساند مرا ز زلف تو طیبی
یار است و صد کرشمه، شهر است و خوبروییماییم و طعن دشمن، خلقی و گفتگویی
ای که به چشم تو نیایم همییک نظر آخر به چو من درهمی
هر کسی را هوای سیم و زریمن مسکین و داغ سیمبری
دوش می گفت پیر ترسایییاد دارم ز مرد دانایی
ای ز زلف تو مشک تر بوییوز میان تو تا عدم مویی
دلی دارم، اما جز افگار نیغم از حد گذشته ست و غمخوار نی
مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانیازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی
ای گل، دهن تنگت صد تنگ شکر چیزیگل با تو نمی ماند در حسن مگر چیزی
لعل است چنان با لب یا هست ز جان چیزی!روییست ترا با مه یا خود به از آن چیزی!
بهاری این چنین خرم، مرا آواره دل جاییمن و کنج غم و هر کس به باغی و تماشایی
دو چشم مست ترا نیست از جهان خبریکه نشتری ست ازان غمزه ها به هر جگری
من اشک بیدلان را خنده می پنداشتم روزیکنون بر می دهد تخمی که من می کاشتم روزی