دفتر شعر
۳۱۴ شعر در این دفتر
چون نای بینوایم ازین نای بینواشادی ندید هیچ کس از نای بینوا
شاها، جهانشاهی و شاه جهانیادر چشم جور و عدل پدید و نهانیا
ای رفیقان من ای عمر و منصور و عطاکه شما هر سه سمائید و هوائید و صبا
خردم نمود گردش چرخ چو آسیاواکنون به خون دیده به سر شد همی مرا
شب آمد و غم من گشت یک دو تا فرداچگونه ده صد خواهد شد این عنا و بلا
زهی موفق و منصور شاه بی همتازهی مظفر و مشهور خسرو والا
به نو بهاران غواص گشت ابر هواکه می برآرد ناسفته لؤلؤ از دریا
زلفین سیاه آن بت زیباگشته است طراز روی چون دیبا
تا از بر من دور شد آن لعبت زیبااز هجر نیم یک شب و یک روز شکیبا
دوش در روی گنبد خضرامانده بود این دو چشم من عمدا
سپاه ابر نیسانی ز دریا رفت بر صحرانثار لؤلؤ لالا به صحرا برد از دریا
نشسته ام ز قدم تا سر اندر آتش و آبتوان نشستن ساکن چنین در آتش و آب
ببرد خنجر خسرو قرار از آتش و آباگر چه دارد رنگ و نگار از آتش و آب
مرا ازین تن رنجور و دیده بی خوابجهان چو پر غرابست و دل چو پر ذباب
ز خاک و باد که هستند یار آتش و آبقوی تر آمد بسیار کار آتش و آب
چو باغ گشت خراب از خزان نماندش آبنماند آب مرآنجای را که گشت خراب
بخاست از دل و از دیده من آتش و آبکه دید سوخته و غرقه جز من اینت عجاب
هوای روشن بگرفت تیره رنگ سحابجهان گشته خرف بازگشت از سرشاب
چیست آن کاتشش زدوده چو آبچو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب
مگر مشاطه بستان شدند با دو سحابکه این ببستش پیرایه وان گشاد نقاب
چون از فراق دوست خبر دادم آن غرابرنگ غراب داشت زمانه سیاه ناب
شد مشک شب چو عنبر اشهبشد در شبه عقیق مرکب
قوت روح خون انگور استتن پر از فتنه گشت و معذور است
ملک جوان است و شهریار جوان استکار مهیا و امر و نهی روان است