دفتر شعر
۳۱۴ شعر در این دفتر
چه خوش عیش و چه خرم روزگار استکه دولت عالی و دین استوار است
ملک مسعود ابراهیم شاه استکه بر شاهیش هر شاهی گواه است
دل از دولت همیشه شاد بادتکه ما شادیم تا بینیم شادت
این چنین رنج کز زمانه مراستهیچ دانی که در زمانه کراست
از پس من غمست و پیش غم استز بر من نمست و زیر نم است
جشن اسلام عید قربانستشاد ازو جان هر مسلمانست
به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاستمرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست
طاهر ثقت الملک سپهر است و جهانستنه راست نگفتم که نه اینست و نه آنست
هیچ کس را غم ولایت نیستکار اسلام را رعایت نیست
پسر محتاج ای من شده محتاج به تواز پی آنکه همه خلق به تو محتاجست
امروز هیچ خلق چو من نیستجز رنج ازین نحیف بدن نیست
بر تو، سید حسن، دلم سوزدکه چو تو هیچ غمگسار نداشت
تا مرا بود بر ولایت دستبودم ایزد پرست و شاه پرست
تا توانی مکش ز مردی دستکه به سستی کسی ز مرگ نجست
ماه صیام آمد این ملک به سلامتفرخ و فرخنده باد ماه صیامت
گه وداع بت من مرا کنار گرفتبدان کنار دلم ساعتی قرار گرفت
کفایت را ستوده اختیار استشهامت را گزیده افتخار است
کس را بر اختیار خدای اختیار نیستبر دهر و خلق جز او کامگار نیست
دلم از نیستی چو ترسا نیستتنم از عافیت هراسانیست
ای بت لبت ملیست که آن را خمار نیستوی مه رخت گلیست که رسته ز خار نیست
هر چه اقبال بیندیشید آمد همه راستجان بدخواهان از هیبت و از هول بکاست
چون ره اندر برگرفتم دلبرم در برگرفتجان به دل مشغول گشت و تن ز جان دل برگرفت
این عقل در یقین زمانه گمان نداشتکز عقل را ز خویش زمانه نهان نداشت
زهی هوا را طواف و چرخ را مساحکه جسم تو ز بخارست و پرتو ز ریاح