دفتر شعر
۲۱۱ شعر در این دفتر
مظلم شبی دراز از طرهٔ نگارگشته سیه زمان و شده تیر روزگار
منت خدای را، که باقبال شهریارشد رکن ملک و قاعدهٔ ملت استوار
همه کار گیتی بود برقرارچو با دین و دانش بود شهریار
بس بلندا! که شد ز گردون پستبس عزیز که شد ز گیتی خوار
ای در مصاف رستم دستان روزگاربا باس تو هدر شده دستان روزگار
صابر، ای طبع تو جهان هنروی بتو تازه بوستان هنر
ای بتو رایت هدی منصوروی مقامات ملک تو مشهور
جهان سرای غرورست، نی سرای سرورطمع مدار سرور اندرین سرای غرور
زهی بجود تو ایام مکرمت مشهورخهی بسعی تو اعلام محمدت معمور
ای بتو چشم مکرمات قریرقدر تو بر فلک نهاده سریر
ای دولت جوان ترا بنده چرخ پیردر قبضهٔ ارادت تو آسمان اسیر
ای مجیر دین ایزد ، کایزدت بادا مجیردر معالی بی عدیلی ، در مکارم بی نظیر
تاح دولت ، ای جوان بی نظیراز تو عاقل تر نباشد هیچ پیر
خسرو ملک بخش کشور گیرکه ز خلقش بعدل نیست نظیر
زهی در نیکویی روی تو معجزدل من گشت عشقت را مجاهز
ای در نظم گشته از تو فرازدر عدل تو بر خلایق باز
در هجر روی و لعل تو،ای لعبت طرازبر روی زرد کرده ام از خون دل تراز
هست ایام شمس دین نوروزهست بر کامها دلش فیروز
زهی فروخته حسن تو در جهان آتشزده مرا غم تو در میان جان آتش
شهی که نقش نگین جلال شد نامشهمه ملوک زمانه اسیر در دامش
ای شاه، جهانی شدهای تو ز بدایعدر ذات تو موصوف شد اوصاف طبایع
هست اعلام علم را رافعتاج دین، سید عرب رافع
ای چو چرخ بیستون رفیعوی چو کوه بیستون صدرت منیع