دفتر شعر
۴۳ شعر در این دفتر
ای همت تو تاخته بر گردون اسبهر مدح ، که گویند ، تو را باشد حسب
آن دست زنان و پای کوبان پیوستزین پیش گذشتن من از کوی تو هست
چون فندق مهر تو دهانم بربستبار غم تو چو گوژ پشتم بشکست
معشوقه دلم به تیر اندوه بخستحیران شدم و کسم نمیگیرد دست
با عیب خریدی تو مرا روز نخستامروز اگر رد کنیم ، عیب از تست
جدت ورق زمانه از ظلم بشستعدل پدرت شکستگی کرد درست
شطرنج وزارت تو فرزین طلبستکمتر کرم تو واری ذهبست
آن دلبر ماهرخ ، که جانان منستبر من به عزیزی چو دل و جان منست
عنوان ظفر نام کمال الدین استمقصود جهان کام کمال الدین است
چشمی دارم ، همه پر از صورت دوستبا دیده مرا خوش است ، چون دوست در اوست
دشمن چو بدانست که : احوالم چیستبر تلخی زندگانی من بگریست
چون چرخ همیشه رسم تو طنازیستکار تو همه فریب و صنعت بازیست
یک چند ، چو کار من ز تو ساز گرفتطبع تو ره ملالت و ناز گرفت
دل جام وفا به دست اخلاص گرفتجان در طلبش گردش رقاص گرفت
مشک تبتی رنگ ز موی تو گرفتخوشبوی بدان گشت که بوی تو گرفت
ای فتح و ظفر بندهٔ کوس و علمتبیش از عدد ستاره خیل و حشمت
در محنت این زمانهٔ بی فریاددور از تو چنانم که بداندیش تو باد
ای شه، که به جامت می صافیست نه دُرداعدای تو را ز غصه خون باید خورد
تا گرد رخت سنبل تر کاشتهاندعشاق دل از مهر تو برداشتهاند
سوی در این قوم ، که کمتر ز خرنددانش چه بری ؟ که از تو دانش نخرند
هر کس ، که نهاد کار ما می بینددامن ز وفای ما همی در چیند
ایام بکام رکن دین خواهد بوداقبال غلام رکن دین خواهد
میرفت و گلاب از سمنش می باریدمشک از خط عنبر شکنش می بارید
شاها ، فلک از سیاستت می لرزیدپیش تو بطبع بندگی می ورزید