دفتر شعر
۴۳ شعر در این دفتر
امروز بی رخت ، ای سیمین براز رنج تن و درد دل و خون جگر
بخشندهٔ نعمت و ستانندهٔ عزبندندهٔ دشمن و گشایندهٔ دز
ای طالع تو عهدهٔ هر کام فلکبر برده سیاست تو آرام فلک
آنان ، که بقوتند اندازهٔ پیلبا قوت شیرند و بآوازهٔ پیل
ای خواجه ، ضیا شود ز روی تو ظلمبا طلعت تو سور نماید ماتم
بس شب به دعا دو دست برداشته امبس روز به راه تو نظر داشته ام
در دل ز غم عشق تو ناری دارموز آب دو دیده پر کناری دارم
بگسست ز صحبت من آن دل گسلممالید بزیر پای محنت چو گلم
گفتم که: به مدحتِ تو خورشید شومنی آنکه چو گل آیم و چون بید شوم
بویت شنوم ز باد، بیهوش شومنامت شنوم ز خلق، مدهوش شوم
در منزل غم فگنده مفرش ماییموز آب دو دیده دل پر آتش ماییم
بر یاد تو ، بی تو ، این جهان گذرانبگذاشتم ، ای ماه و تو از بی خبران
ای روی تو فردوس برین دل منروزان و شبان غمت قرین دل من
ای من ز غمت وطن در آتش کردهچون زلف تو احوال مشوش کرده
ای دست زمانه بسته از بیدادیوز دست گشاده داد بخشش دادی
عدل تو اگر چهره بما بنمودیور چشم عنایتت نظر فرمودی
ای رکن الدین ، ز ابر و دریا بیشیوز جملهٔ سرکشان گیتی پیشی
از حسرت رخسار تو ، ای زیبارویاز ناله چو نال گشتم ، از مویه چو موی
شاها ، بجلال ، آسمانی گوییدر دانش و جود، بحر و کانی گویی