دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
نوجوانی نخورده نشتر غمشد گرفتار عشق دختر عم
معتمر نام مهتری ز عربرفت تا روضه نبی یک شب
معتمر چون بدید صورت حالبر ضمیرش نشست گرد ملال
آن بزرگ عرب چو این بشنیدجانب او شدن غنیمت دید
روزی از روزها به کسب ثوابرو نهادم به مسجد احزاب
شد خروشان به دلخراش آوازغزل سینه سوز کرد آغاز
خسرو صبح چون علم بر زدلشکر شام را به هم بر زد
معتمر گفت با وی از دل پاککای عیینه مباش اندهناک
این سخن گفت و از زمین برخاستغضب آمیز و خشمگین برخاست
معتمر گفت آن منم اینکهر چه خواهی ضمان منم اینک
بعد چل روز کز نشاط و سرورحال بگذشتشان بدین دستور
بعد شش سال معتمر یا هفتبه سر روضه نبی می رفت
تاجری می گذشت در بغدادرهگذارش به خان برده فتاد
تاجر القصه شد عزایم خوانبهر تسخیر آن پری سوی خان
هم در آن وقت ها سری سقطیآن سریع طریق حق نه بطی
تحفه و شیخ در سخن بودندرازگوی نو و کهن بودند
لقمه ماهی فنا ذوالنونسالی آمد به عزم حج بیرون
بود شوخی نشسته بر لب بامبا فروزان رخی چو ماه تمام
کشته عشق بوعلی دقاقآن در آیین عشقبازی طاق
هم ز وی آورند کآخر کارچون شد این درد بر دلش بسیار
هم ز وی آورند کز اصحابدید شخصیتش بعد مرگ به خواب
صرصر مرگ را ببین چه فن استسر شکن بیخ کن ثمر فکن است
بود ازین گونه مرده بوبکررسته از کید زرق و حیله و مکر
زنگی روی چون در دوزخبینیی همچو موری مطبخ