دفتر شعر
۵۱ شعر در این دفتر
حمد ایزد نه کار توست ای دلهر چه کار تو بار توست ای دل
بعد حمد حق و درود نبینیست پوشیده بر ذکی و غبی
قیصر روم سوی نوشیروانقاصدی هوشمند کرد روان
کاش نوشیروان کنون بودیعدلش از پیشتر فزون بودی
ای به شاهی کشیده سر به سپهرخاک پای تو گشته افسر مهر
شاه غزنین چو واقفی ز علومکرد تعیین به باجخواهی روم
اهل عالم نه پیرو خردندبلکه بر دین پادشاه خودند
در خزان عدل پیشه سلطانیگذر افکند بر دهستانی
در زمان گذشته دهقانیگاو می راند گرد ویرانی
شاه باید که چشم باز بودبر بد و نیک سرفراز بود
پیش سلطان عاقبت محمودکه شه تختگاه غزنین بود
معدلت سیر تا جهاندارازیر حکمت سکندر و دارا
بود در مرو شاهجان زالیهمچو زال جهان کهنسالی
دید پور عمر به چشم خیالمر عمر را پس از دوازده سال
سرور خیل غازیان غازانبر سر دشمنان دین تازان
پور کسری که داشت هرمز نامدل به عدلش گرفته بود آرام
بر در بارگاه یا سر راهداد خواهد ز من به ناله و آه
دل شه چون هوا پرست بودملک دین را ز وی شکست بود
شب که رهبان دیر شماسیتازه کردی لباس عباسی
شاه ترمذ کنیزکی زیباداشت دلکش چو نقش بر دیبا
به غضب جان هیچ کس مخراشحرف آسایش از دل متراش
در رهی می گذشت پیغمبربا گروهی ز دوستان همبر
بود شاهی به فضل و دانش و رایراحت جان بندگان خدای
بشنو این قصه را که نوشروانروزی از باده خواست نوش روان