دفتر شعر
۵۱ شعر در این دفتر
پیش سوداییان تخت و جلالنیست جز تاج جود رأس المال
زد حکیمی به حکم جود قدمریخت در جیب زن هزار درم
خواست تا آفتابه زر خویشبه بر او فرستد از بر خویش
سنجر بن ملکشه آن شه رادکه در جود بر زمانه گشاد
حاتم آن بحر جود و کان عطاروزی از قوم خویش ماند جدا
بخل قفلیست بر خزینه شاهتا کند دست شاه ازان کوتاه
شد به پیش رسول بیوه زنیاز نهال قبول میوه کنی
داشت یحیای برمکی پسریبلکه فرزند بخل را پدری
شاه را چاره نیست از دو نفرتا زید در جهان به دولت و فر
بود پیری به خطه خوارزمهمه جا ظلمجو چه بزم و چه رزم
حاجیان را به وقت حج افتادره به درالخلافه بغداد
شاه را آنچنان که نیست گزیراز فقیهی به راه شرع مشیر
ابن عباد آن بری ز عنادیار عباد و سازگار عباد
بشنو ای خواجه این حکایت رابنگر این دانش و درایت را
بود یعقوب بن حسن شاهیآسمان جمال را ماهی
هر چه بینی به زیر چرخ کبودکه کند جنبش از عدم به وجود
بود در دولت نظام الملکآن فلک بحر فضل او را فلک
دل بود اوستاد کارگزارتن به دستش نهاده آلت کار
شافعی آن امام مطلبیگفتی این نکته با ذکی و غبی
به یکی از ملوک سامانیداشت دوران طبیبی ارزانی
بود در عهد بوعلی سیناآن به کنه اصول طب بینا
شعر چه بود نوای مرغ خردشعر چه بود مثال ملک ابد
حبذا شاعران مدحت سنجپرده در مدح شهریاران رنج
«گر عیب سر زلف بت از کاستن استچه جای به غم نشستن و خاستن است