دفتر شعر
۴۲ شعر در این دفتر
معشوق مطلقی را حمد و ستایش سزاست جل جلاله که تمام موجودات عاشق مقید اویند همه راه اوست می پویند و وصل اوست که می جویند و حمد اوست می گویند و ان من شیء الایسبح بحمده هر برگی از دفتر معرفتش آیتی ست و هر گیاهی در بیدای وحدتش فراشته رایتی با اینهمه عالمی متفکر آنند و جهانی بدیده حیرت نگران چه هرچه جهد بیش بنمایند و بیشتر گرایند منزل مقصود دورتر شود و دیده معرفت بی نورتردردا که ما ز مقصد خود دورتر شدیم
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زدعشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد (حافظ)
جلوهای کرد رخش دید ملک عشق نداشتعین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد (حافظ)
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصلآنچه در سر سویدای بنیآدم ازوست (سعدی)
مدعی خواست که آید به تماشاگه رازدست غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد (حافظ)
سایهٔ معشوق گر افتاد بر عاشق چه شدما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
دیگر از ساقی نشان باقی نبودز آنکه آن میخواره جز ساقی نبود
وه! که این مطلب ندارد انتهاقصه را سر رشته شد از کف رها
باز گوید رسم عاشق این بودبلکه این معشوق را آیین بود
لاجرم آن شاهد صبح ازلپادشاه دلبران، عز و جل
چون چشم خدای بین نداری، باریخورشید پرست شو! نه گوساله پرست
ساقیا جام دگر لبریز کنآتش ما را ز آبی، تیز کن
مرا حرام که خواند؟ که وقت خوردن منحلال زاده برون آید از نتایج حرام!
باز بینم رازی اندر پردهییهست دل را گوئیا؛ گم کردهیی
باز آن گوینده گفتن ساز کردوز زبان من حدیث آغاز کرد
گوید او چون باده خواران الستهر یک اندر وقت خود گشتند مست
هرکه بیرونی بد از مجلس گریخترشتهی الفت ز همراهان گسیخت
باز هستی، طاقتم را طاق کرددفتر صبر مرا؛ اوراق کرد
باز وقت آمد که مستی سرکنموز هیاهو گوش گردون، کر کنم
سری اندر گوش هر یک، باز گفتباز گفت این راز را باید نهفت
ز آن نمیآرم بر آوردن خروشترسم او را آن خروش آید بگوش
در اول، نفس چون زنبور کافر داشتم لیکندر آخر یافتم چون شاه زنبوران مسلمانش
باز لیلی زد به گیسو شانه راسلسله جنبان شد این دیوانه را
باز از میخانه، دل بویی شنیدگوشش از مستان، هیاهویی شنید