دفتر شعر
۴۲ شعر در این دفتر
نه هر پرنده به پروانه میرسد در عشقکه بازماند اگر صد هزار پر دارد
باز دارم؛ راحت و رنجی بهممتحد عنوانی از شادی و غم
هیچ میدانی تو ای صاحب یقینچیست اینجا سر خرق آستین؟
چو ممکن گرد هستی برنشاندبجز واجب دگر چیزی نماند
در جواب ار تنک شکر قند ریختشکر از لب های شکر خند ریخت
خوش نباشد از تو شمشیر آختنبلکه خوش باشد سپر انداختن
مستی دهد زیارت خاک جم ای عجبگویی هنوز، زیر لحد جام میکشد
دیگرم شوری به آب و گل رسیدوقت میدان داری این دل رسید
خواهرش بر سینه و بر سرزنانرفت تا گیرد برادر را عنان
پس زجان بر خواهر استقبال کردتا رخش بوسد، الف را دال کرد
خودنمایی کن که طاقت طاق شدجان، تجلی تو را مشتاق شد
قابل اسرار دید آن سینه رامستعد جلوه، آن آیینه را
باز دل را نوبت بیماری ستای پرستاران زمان یاریست
بازم اندر مهد دل طفل جنوندست از قنداقه میآرد برون
ساقی ای قربان چشم مست توچند چشم میکشان بر دست تو؟
عارفی گوید شبی از روی حالداشتم بازعفر از غیرت سؤال
مطرب ای مجموعهی فصل الخطابباغ وحدت را، لب لعل تو آب
گشت تیغ لامثالش، گرم سیراز پی اثبات حق و نفی غیر