دفتر شعر
۲۰۴ شعر در این دفتر
ای چو نعمانبن ثابت در شریعت مقتداوی بحجت پیشوای شرع و دین مصطفا
کفر و ایمان را هم اندر تیرگی هم در صفانیست دارالملک جز رخسار و زلف مصطفا
ای نهاده پای همت بر سر اوج سماوی گرفته ملک حکمت گشته در وی مقتدا
تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفادست نتوانند زد در بارگاه مصطفا
ای سنایی گر همی جویی ز لطف حق سناعقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفازین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والاقدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
ای بنام و خوی خوش میراث دار مصطفابر تو عاشق هر دو گیتی و تو عاشق بر سخا
آراست جهاندار دگرباره جهان راچو خلد برین کرد، زمین را و زمان را
شاه را خواهی که بینی، خاک شو درگاه راز آبرو آبی بزن درگاه شاهنشاه را
ای خواجه چه تفضیل بود جانوری راکو هیچ به از خود نشناسد دگری را
دیده نبیند همی، نقش نهان ترابوسه نیابد همی، شکل دهان ترا
ای ازل دایه بوده جان تراوی خرد مایه داده کان ترا
تا کی ز هر کسی ز پی سیم بیم ماوز بیم سیم گشته ندامت ندیم ما
ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانهاوز حجت بیچونی در صنع تو برهانها
او کیست مرا یارب او کیست مرا یاربرویش خوش و مویش خوش باز از همه خوشتر لب
عربیوار دلم برد یکی ماه عربآب صفوت پسری چه زنخی شکر لب
احسنت یا بدرالدجی لبیک یا وجهالعربای روی تو خاقان روز وی موی تو سلطان شب
یارب چه بود آن تیرگی و آن راه دور و نیمشبوز جان من یکبارگی برده غم جانان طرب
بتی که گر فکند یک نظر بر آتش و آبشود ز لطف جمالش مصور آتش و آب
مرد هشیار در این عهد کم استور کسی هست بدین متهم است
سنایی سنای خرد را سزاستجمالش جهان را جمال و بهاست
سنایی کنون با ضیا و سناستکه بر وی ز سلطان سنت ثناست
مردی و جوانمردی آئین و ره ماستجان ملکان زنده به دولتکدهٔ ماست