دفتر شعر
۲۰۴ شعر در این دفتر
شگفت آید مرا بر دل ازین زندان سلطانیکه در زندان سلطانی منم سلطان زندانی
ای کس به سزا وصف تو ناکرده بیانیحیران شده از ذات لطیف تو جهانی
از خانه برون رفتم من دوش به نادانیتو قصهٔ من بشنو تا چون به عجب مانی
زیر دام عشوه تا چند ای سنایی دم زنیگاه آن آمد یکی کاین دام و دم بر هم زنی
بیا تا اهل معنی را درین عالم به غم بینیبیا تا لطف ربانی و احسان و کرم بینی
دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی؟یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
فضل یحیاست بر ضعیف و قویفضل یحیای صاعد هروی
نه از اینجا نه از آنجا دل من برد مهیزین گهر خنده نگاری و شکر بوسه شهی
چرا چو روز بهار ای نگار خرگاهیبر این غریب نه بر یک نهاد و یک راهی
ای بنده به درگاه من آنگاه بر آییکز جان قدمی سازی و در راه درآیی
هستی به حقیقت ای سناییدر دیدهٔ عقل روشنایی
ای خواجه ترا در دل اگر هست صفاییبر هستی آن چون که ترا نیست گوایی