دفتر شعر
۲۰۴ شعر در این دفتر
جویندهٔ جان آمده ای عقل زهی کودلخواه جهان آمدهای قوم خهی کو
آمد هلال دلها ناگه پدید ناگههان ای هلال خوبان «ربی و ربک الله»
در همه ملک ندید از همهٔ مردان شاهآنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه
ای ایزدت را رحمت آفریدهدر سایهٔ لطف بپروریده
ای دل غافل مباش خفته درین مرحلهطبل قیامت زدند خیز که شد غافله
گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستیای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی
ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتاییتو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی
ای ز عشق دین سوی بیتالحرام آورده رایکرده در دل رنجهای تن گداز جانگزای
ای ز آواز و جمال تو جهان پر طربیوز پی هر دو شده جان و دلم در طلبی
دلا زین تیرگی زندان اگر روزی رها یابیاگر بینا شوی زین پس به دیگر سر صفا یابی
ایا مانده بیموجب هر مرادیهمه ساله در محنت اجتهادی
این چه بود ای جان که ناگه آتش اندر من زدیدل ببردی و چو بوبکر ربابی تن زدی
ای پدیدار آمده همچون پری با دلبریهر که دید او مر ترا با طبع شد از دل بری
شیفته کرد مرا هندوکی همچو پریآنچنان کز دل عقل شدم جمله بری
گرد رخت صف زده لشکر دیو و پریملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری
ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سریچون نسازی فقر را نعل از کلاه سروری
ای سنایی بی کله شو گرت باید سروریزانک نزد بخردان تا با کلاهی بی سری
با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاریبا عیش چو زهرم به شکر بوسه شکاری
ای سنایی چند لاف از خواجه و مهتر زنیدار قلابان نهی بی مهر سلطان زر زنی
عشق تو بربود ز من مایهٔ مایی و منیخود نبود عشق ترا چاره ز بیخویشتنی
ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منیدر سر منی مکن که به ترکیب چون منی
مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی، مسلمانیاز این آیینِ بیدینان، پشیمانی، پشیمانی
بمیر ای حکیم از چنین زندگانیازین زندگانی چو مردی بمانی
تا کی این لاف در سخن رانیتا کی این بیهده ثنا خوانی