دفتر شعر
۲۰۴ شعر در این دفتر
دست اندر لام لا خواهم زدنپای بر فرق هوا خواهم زدن
ای مسافر اندرین ره گام عاشقوار زنفرش لاف اندر نورد و گفت از کردار زن
ای یار مقامر دل پیش آی و دمی کم زنزخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن
چو مردان بشکن این زندان یکی آهنگ صحرا کنبه صحرا در نگر آن گه به کام دل تماشا کن
رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کناین زبان را چون زبان لاله یک دم لال کن
ای سنایی قدح دمادم کنروح ما را ز راح خرم کن
ای سنایی خویشتن را بی سر و سامان مکنمایهٔ انفاس را بر عمر خود تاوان مکن
ای دل ار در بند عشقی عقل را تمکین مکنمحرم روحالامینی دیو را تلقین مکن
ای منزه ذات تو «اما یقول الظالمون»گفت علمت جمله را «ما لم تکونوا تعلمون»
ایا از چنبر اسلام دایم برده سر بیرونز سنت کرده دل خالی ز بدعت کرده سر مشحون
در میان کفر و دین بی اتفاق آن و اینگفتگویست از من و تو مرحبا بالقائلین
ای گزیده مر ترا از خلق ربالعالمینآفرین گوید همی بر جان پاکت آفرین
هر که را ملک قناعت شد مسلم بر زمینز آسمان بر دولت او آفرین باد آفرین
ای امین شاه و سلطان و امیر ملک و دینزبدهٔ دور زمانی عمدهٔ روی زمین
تا سرا پرده زد به علیینقدر صدر اجل قوامالدین
بس که شنیدی صفت روم و چینخیز و بیا ملک سنایی ببین
ای مقتدای اهل طریقت کلام توای تو جهان صدق و جهانی غلام تو
ای برده عقل ما اجل ناگهان تووی در نقاب غیب نهان گشته جان تو
ای تماشاگاه جانها صورت زیبای تووی کلاهِ فرقِ مردان پای تا به پایِ تو
جهان پر درد میبینم دوا کودل خوبان عالم را وفا کو
ای سنایی عاشقی را درد باید درد کوبار حکم نیکوان را مرد باید مرد کو
سر به سر دعویست مردا مرد معنی دار کوتیزبینی پاکدستی رهبری عمخوار کو
راه دین پیداست لیکن صادق دیندار کویک جهان معشوق بینم عاشق غمخوار کو
دلی از خلق عالم بیغمی کوبرون از عالم دل عالمی کو