دفتر شعر
۲۰۴ شعر در این دفتر
خیز تا خود ز عقل باز کنیمدر میدان عشق باز کنیم
گاه رزم آمد بیا تا عزم زی میدان کنیممرد عشق آمد بیا تا گرد او جولان کنیم
گاه آن آمد که با مردان سوی میدان شویمیک ره از ایوان برون آییم و بر کیوان شویم
بر بساز کم زنان خود را بر آن مهتر نهیمگر دغا بازد کسی ما مهره در ششدر نهیم
عقل محرم تا بود دستور سلطان بدنکی به ناواجب رود فرمان جان در ملک تن
ای امیرالمومنین ای شمع دین ای بوالحسنای به یک ضربت ربوده جان دشمن از بدن
الا یا خیمهٔ گردان به گرد بیستون مسکنگه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن
پیش پریشان مکن از پی آشوب منزلف گره بر گره جعد شکن بر شکن
گر شراب دوست را در دست تو نبود ثمنخویشت را در خرابات جوانمردی فگن
چون من و چون تو شد ای دوست چمنیک چمانه من و تو بی تو و من
دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمنیک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن
ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهنداده یکباره عنان خود به دست اهرمن
کرد نوروز چو بتخانه چمناز جمال بت و بالای شمن
برگ بیبرگی نداری لاف درویشی مزنرخ چو عیاران نداری جان چو نامردان مکن
ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جانوی به علم و قدر و قدرت برتر از کون و مکان
بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدانچه خیزد گوی تنهایی زدن در پیش نامردان
ویحک ای پردهٔ پردهدر در ما نگرانبیش از این پردهٔ ما پیش هر ابله مدران
چرخ نارد به حکم صدر دورانجان نزاید به سعی چار ارکان
دین را حرمیست در خراساندشوار ترا به محشر آسان
ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمانزان که روحانی رود بر آسمان از آستان
خجسته باد بهاری بهار ارسنجانبر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان
تا کی از یاران وصیت تخت و افسر داشتنوز برای لقمهای نان دست بر سر داشتن
کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتنجان نگین مهر مهر شاخ بیبر داشتن
شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتنپس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن