دفتر شعر
۲۰۴ شعر در این دفتر
ای به آرام تو زمین را سنگوی به اقبال تو زمان را ننگ
ای سنایی نشود کار تو امروز چو چنگتا به خدمت نشوی و نکنی قامت چنگ
مقدسی که قدیمست از صفات کمالمنزهی که جلیل ست بر نعوت جلال
ای حل شده از علم تو صد گونه مسائلوی به شده از دست تو صد علت هایل
بس کنید آخر محال ای جملگی اصحاب مالدر مکان آتش زنید ای طایفهٔ ارباب حال
ای گرفتار نیاز و آز و حرص و حقد و مالز امتحان نفس حسی چند باشی در وبال
چون به صحرا شد جمال سید کون از عدمجاه کسرا زد به عالمهای عزل اندر قدم
مرحبا ای رایت تحقیق رایت را حشمرای تو باشد حشم توفیق به فرزاد علم
دوش چون صبح بر کشید علمشد جهان از نسیم او خرم
کجایی ای همه هوشت به سوی طبل و علمچرا نباری بر رخ ز دیده آب ندم
روحی فداک ای محتشم لبیک لبیک ای صنمای رای تو شمسالضحی وی روی تو بدرالظلم
نماز شام من و دوست خوش نشسته بهمگرفته دامن شادی شکسته گردن غم
زهی پشت و پناه هر دو عالمسر و سالار فرزندان آدم
ز باده بده ساقیا زود دادمکه من خرمت خویش بر باد دادم
نظر همی کنم ار چند مختصر نظرمبه چشم مختصر اندر نهاد مختصرم
درین لافگاه ارچه پیروز روزمز بد سیرتی سغبهٔ شر و شورم
کی باشد کاین قفس بپردازمدر باغ الاهی آشیان سازم
بخ بخ اگر این علم برافرازمدر تفرقه سوی جمع پردازم
ای خدایی که به جز تو ملکالعرش ندانمبجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم
قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنمعشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم
پسرا تا به کف عشوهٔ عشق تو دریماز بد و نیک جهان همچو جهان بیخبریم
خیز تا از روی مستی بیخ هستی بر کنیمنقش دانش را فرو شوییم و آتش در زنیم
تا کی دم از علایق و طبع فلک زنیمتا کی مثل ز جوهر دیو و ملک زنیم