دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
باتوا نیاما و ابن هند لم ینمبات یقاسیها غلام کالزلم
ملیک فی السماء به افتخاریعزیز القدر لیس له خفاء
اگر نز بهر شرعستی در اندر بنددی گردونو گر نز بهر دینستی کمر بگشایدی جوزا
آن را که بلطف خویش حق بگزیندبر باطن او گرد جفا ننشیند
و ما انتفاع اخی الدنیا بمقلتهاذا استوت عنده الانوار و الظلم.
تغیرت البلاد و من علیهاو وجه الارض مغبر قبیح
تو چنانی که ترا بخت چنان آمدمن چنینام که مرا سال چنین آمد
صد هزاران با نثار جان و دل در انتظارو آن جمال اندر حجاب و وعده دیدار نیست.
ترا که داند که، ترا تو دانی توترا نداند کس، ترا تو دانی بس.
تا دوستی دوست مرا عادت و خوستاز دوست منم همه و از من همه دوست.