دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
آسایش صد هزار جان یک دم توستشادان بود آن دل که در آن دل، غم توست
شهریست بزرگ و من بدو درمیرمتا خود زنم و خود کشم و خود گیرم
و لقد هممت بقتلها من اجلهاکیما تکون خصیمتی فی المحشر
و ما عهدی بحب تراب ارضو لکن ما یحلّ به الحبیب