دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
ای آنکه مرا به جای عقل و جانیبا لذت علم و قوت و ایمانی
پرسی که ز بهر مجلس افروختنیدر عشق چه لفظهاست بردوختنی
یک روز نباشد که تو با کبر و منیصد تیغ جفا بر من مسکین نزنی
گفتم چو لبی بوسه دهای بیمعنیخود چون زلفی پر گرهای بیمعنی
تا مخرقه و راندهٔ هر در نشوینزد همه کس چو کفر و کافر نشوی
جز راه قلندر و خرابات مپویجز باده و جز سماع و جز یار مجوی
گیرم که مقدم مقالات شویپیش شمن صفات خود لات شوی
با هر تاری سوخته چون پود شوییا جمله همه زیان بی سود شوی
بر خاک نهم پیش تو سر گر خواهیوان خاک کنم ز دیده تر گر خواهی
تا کی ز غم جهان امانی خواهیتا کی به مراد خود جهانی خواهی
از خلق ز راه تیزگوشی نرهیوز خود ز سر سخنفروشی نرهی
تا شد صنما عشق تو همراه رهیدرهم زده شد عشق و تمناه رهی
ای شور چو آبکامه و تلخ چو میچون نای میان تهی و پر بند چو نی