دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
عشقست مرا بهینهتر کیش بتانوشست مرا ز عشق تو نیش بتا
در دست منت همیشه دامن باداو آنجا که تو را پای سر من بادا
عشقا تو در آتشی نهادی ما رادرهای بلا همه گشادی ما را
آنی که قرار با تو باشد ما رامجلس چو بهار با تو باشد ما را
ای کبک شکار نیست جز باز تو رابر اوج فلک باشد پرواز تو را
هر چند بسوختی به هر باب مراچون میندهد آب تو پایاب مرا
چون دوست نمود راه طامات مرااز ره نبرد رنگ عبادات مرا
در منزل وصل توشهای نیست مراوز خرمن عشق خوشهای نیست مرا
در دل ز طرب شکفته باغیست مرابر جان ز عدم نهاده داغیست مرا
اندوه تو دلشاد کند مر جان راکفر تو دهد بار کمی ایمان را
کی باشد که ز طلعت دون شماما رسته و رسته ریشملعون شما
گردی نبرد ز بوسه از افسر ماگر بوسه به نام خود زنی بر سر ما
در دل کردی قصد بداندیشی ماظاهر کردی عیب کمابیشی ما
زان سوزد چشم تو زان ریزد آبکاندر ابروت خفته بد مست و خراب
تا در چشمم نشسته بودی در تابپیوسته همی بریختی در خوشاب
با دل گفتم: چگونهای، داد جوابمن بر سر آتش و تو سر بر سر آب
گفتی که کیت بینم ای در خوشابدریاب مرا و خویشتن را دریاب
آنکس که ز عابدی در ایام شرابنشنید کس از زبان او نام شراب
روز از دو رخت به روشنی ماند عجبآن مقنعهٔ چو شب نگویی چه سبب
ای مجلس تو چو بخت نیک اصل طربوین در سخنهات چو روز اندر شب
لبهات می ست و می بود اصل طربچندان ترشی درو نگویی چه سبب
نیلوفر و لاله هر دو بیهیچ سبباین پوشد نیل و آن به خون شوید لب
تا بشنیدم که گرمی از آتش تبگرمی سوی دل بردم و سردی سوی لب
از روی تو و زلف تو روز آمد و شبای روز و شب تو روز و شب کرده عجب