دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
تا دیدهام آن سیب خوش دوست فریبکو بر لب نوشین تو میزد آسیب
بیخوابی شب جان مرا گرچه بکاستجر بیداری ز روی انصاف خطاست
ای جان عزیز تن بباید پرداختگر با غم عشق و عاشقی خواهی ساخت
آن موی که سوز عاشقان میانگیختکز یک شکنش هزار دلداده گریخت
در دوستی ای صنم چو دادم دادتبر من ز چه روی دشمنی افتادت
ای مانده زمان بنده اندر یادتدادست ملک ز آفرینش دادت
ای کرده فلک به خون من نامزدتدیدار نکو داده و برده خردت
صدبار به بوسه آزمودم پارتبس بوسه دریغ یافتم هر بارت
ای خواجه محمد ای محامد سیرتای در خور تاج هر دو هم نام و سرت
زین پس هر چون که داردم دوست رواستگفتار بیفتاد و خصومت برخاست
خورشید به زیر دام معشوقهٔ ماستمه با همه حسن نام معشوقهٔ ماست
بیرون جهان همه درون دل ماستاین هر دو سرا، یگان یگان منزل ماست
روز از طلبت پردهٔ بیکاری ماستشبها ز غمت حجرهٔ بیداری ماست
هر باطل را که رهگذر بر گل ماستتو پنداری که منزلش در دل ماست
هجرت به دلم چو آتشی در پیوستآب چشمم قوت او را بشکست
دستی که حمایل تو بودی پیوستپایی که مرا نزد تو آوردی مست
تا زلف بتم به بند زنجیر منستسرگشته همی روم نه هشیار و نه مست
خواهم که به اندیشه و یارای درستخود را به در اندازم ازین واقعه چست
گفتم پس از آنهمه طلبهای درستپاداش همان یکشبه وصل آمد چست
مستست بتا چشم تو و تیر به دستبس کس که به تیر چشم مست تو بخست
ای مه تویی از چهار گوهر شده هستزینست که در چهار جایی پیوست
چون من به خودی نیامدم روز نخستگر غم خورم از بهر شدن ناید چست
ای چون گل و مل در به در و دست به دستهر جا ز تو خرمی و هر کس ز تو مست
ای نیست شده ذات تو در پردهٔ هستای صومعه ویران کن و زنار پرست