دفتر شعر
۴۳ شعر در این دفتر
ای داده سپهر شرع را نوراز پرتو رأی عالم آرا
جمشید فلک سریر شاه اسمعیلکش افسر خورشید تبارک بادا
بر درخانه قدح نوشیرفتم و کردم التماس شراب
زهی پایه چتر اقبال توز فرط بلندی برون از جهات
ای مخادیم که از راه شرفبرسر چرخ برین پای شماست
ای پیش همت تو متاع سرای دهربی قدرتر از آنکه توان رایگان فروخت
مدعا زین سه چار بیتک سهلداند آنکس که دانش اندیش است
ایا آفتاب معلا جنابکه از سایهات آسمان پایه جوست
ز بی کاهی امشب ستور فقیربجز عون و عون کار دیگر نداشت
ای صبا خواجه را ز بنده بگوکه در مدح میتوانم سفت
چو وحشی سر به زانو دوش بودم در خیال توکه شبها چیست شغلت ، در کجایی، کیست پهلویت
چند ای خر گدا توان گفتنکه مرا بخت هم عنان بودهست
هاتف غیبم سحرگه مژدهای آورده استمژده باد ای مخلصان میر میران، مژده باد
زهی ارادهٔ تو نایب قضا و قدرستاره امر ترا تابع و فلک منقاد
غیاث الدین محمد منبع فیضکه ایزد در دو کونش محترم کرد
خواجه وجه برات خود بدهدتا مرا گفتگو نباید کرد
میرسم از راه و دارم استری کز باب جوعقوت دندان ندارد ورنه قنطر میخورد
ای که هر خلعتی که در بر توستزینت دوش آسمان باشد
خواجهٔ کم کاسهٔ ما آنکه از بهر طعامهیچگاه از مطبخ او دود بر بالا نشد
صبر در کارها چه نیک و چه بداز علامات بخردی باشد
ای خداوند که چون مرکب آهو تک توناورد کره گر آهو همه مرکب زاید
درون خیمه سوداگران نیستز جنس خوردنی جز کرس در کار
یگانهٔ دو جهان زبده و خلاصه عهدتویی که مهر و سپهرت ندیده شبه و نظیر
زری که میطلبم دوش لطف فرمودیز من کسی نستاند به سد هزار نیاز