دفتر شعر
۴۳ شعر در این دفتر
مهی که از افق طبع بنده طالع شدبه منتهای کمالش نشد مقام هنوز
نام جویا کنون که دیده ابرهست چون چشم عاشقان پراشک
شاه تهماسب خسرو عادلکه ز شاهان کسش ندیده عدیل
زن جلبی رفته و در همچو منکرده سخنهای پریشان رقم
نوشته حضرت آصف برات من به کسیکه هیچ حاصل از او نیست غیر افغانم
به ما خواجه تا چند خواهید گفتکه قرض شما را ادا میکنم
سرورا از حاجب و دربان عالی حضرتتاز زمین تا چند فریادم رود بر آسمان
نشستم دوش در کنجی که سازمسر کل را به زیر فوطه پنهان
شرفا ساقی عنایت توگو دماغ مرا معطر کن
غضنفر کلجاری به طبع همچو پلنگرسید و خواست که خود را کند برابر من
مبارک باد میگویند شه راجهانی بسته صف در خدمت او
از من مرنج ای ز تو شادی جان منگر لب گشودهام پی هجو شراب تو
زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن توبد ای برادر از من و اعلا از آن تو
دریغ از شمسهٔ ایوان عصمتکه تا جاوید رخ پنهان نموده
دریغ از جان قلی کز جور گردونکناری پر ز خون رفت از میانه
رفت محیا شبی به خانه و دیدزن خود با غیاث بازاری
اساس این بنای بخت بنیادکه یارب باد فیضش جاودانی
ای خواجه هجو ریشه فرو میبرد، بترسشاخیست این که میندهد میوهٔ بهی
زیب عالم علم شاه خلیل الله استکه سر قدر رسانیده ز مه تا ماهی