دفتر شعر
۷۲ شعر در این دفتر
به از عید نشناسم از روزگارنه از مدح خسرو به آموزگار
مراد عالم و شاه زمین و گنج هنرقوام ملک و نظام هدی و فخر بشر
اگر چه کار خرد عبرت است سرتاسرنگر چگونه نماید همی خرد بعبر
ز عشق خویش مگر زلف آن پری رخسارشکسته شد که چنین چفته گشت چنبروار
عارضش را جامه پوشیدست نیکویی و فرجامهای کش ابره از مشکت وز آتش آستر
بهار زینت باغی نه باغ بلکه بهاربهار خانۀ مشکوی و مشکبوی بهار
گه آن آراسته زلفش زره گردد گهی چنبرگه آن پیراسته جعدش ببارد مشگ و گه عنبر
گر نه مشکست از چه معنی شد سر زلفین یارمشکبوی و مشکرنگ و مشکسای و مشکبار؟
اتفاق افتاد پنداری مرا با زلف یارهمچو او من گوژپشتم ، همچو او من بیقرار
ایا شنیده هنرهای خسروان به خبربیا ز خسرو مشرق عیان ببین تو هنر
چهار پایی کش پیکر از هنر هموارنگار گر ننگارد چو او به خامه نگار
نوروز فراز آمد و عیدش باثر برنز یکدیگر و هر دو زده یک بدگر بر
از دیدن و بسودن رخسار و زلف یاردر دست مشک دارم و در دیده لاله زار
هزار گونه زره بست زلف آن دلبرز مشک حلقه شده بر شکست یکدیگر
نه خفته ست آن سیه چشم و نه بیدارنه مستست آن سیه زلف و نه هشیار
گر از عشقش دلم باشد همیشه زیر بار اندرچرا گم شد رخش باری بزلف مشکبار اندر
نگاری که بد طیلسان پرنیانشبزر از چه منسوج شد پرنیانش
مهرگان آمد گرفته فالش از نیکی مثالنیک وقت و نیک جشن و نیک روز و نیک حال
اگر کمال بجاه اندر است و جاه بمالمرا ببین که ببینی کمال را بکمال
خدایگان خراسان و آفتاب کمالکه وقف کرد برو ذوالجلال عزّو جلال
پیام داد بمن بنده دوش باد شمالز حضرت ملک مال بخش دشمن مال
نوروز بزرگ آمد آرایش عالممیراث بنزدیک ملوک عجم از جم
امید نیکی و تاج ملوک و صدر کرامبزرگ خسرو آزادگان و فخر انام
آن زلف سرافکنده بر آن عارض خرّماز بهر چه چیزست بدان بوی و بدان خم