دفتر شعر
۷۲ شعر در این دفتر
دژم شدهست مرا جان از آن دو چشم دژمبخم شدهست مرا پشت از آن دو زلف بخم
همیشه سر زلف آن سیمتنگره بر گره یا شکن بر شکن
آمد ای شاه دوش ناگاهانفیلسوفی به نزد من مهمان
توانگری و بزرگی و کام دل بجهاننکرد حاصل کس جز بخدمت سلطان
چو تن به جان و به دانش دل و به عقل روانفروختهست زمانه به دولت سلطان
بخار دریا بر اورمزد و فروردینهمی فرو گسلد رشته های درّ ثمین
فرو شکن تو مرا پشت و زلف بر مشکنبزن تیغ دلم را ، بتیغ غمزه مزن
گل نوشکفته است و سرو روانبرآمیخته مهر او با روان
همی روم بمراد و همی زیم به امانبجاه و دولت و نام خدایگان جهان
گفتم نشان ده از دهن ای ترک دلستانگفتا ز نیست، نیست نشان اندرین جهان
چیست آن آبی چو آتش و آهنی چون پرنیانبیروان تن پیکری پاکیزه چون بیتنْ روان
قویست دین محمد بآیت فرقانچنانکه حجت سلطان به رایت سلطان
خدایگان بزرگ آفتاب ملک زمنامام عصر خداوند خسرو ذوالمن
بفال نیک و بفرخنده روزگار ، جهانبسان دولت شاه جهان شدست جوان
بدان گردیست آن سیمین زنخدانبدان خمیدگی زلفین جانان
لاله دارد توده توده ریخته بر پرنیانمشک دارد حلقه حلقه بافته بر ارغوان
شه مشرق و شاه زابلستانیخداوند اقران و صاحبقرانی
گل خندان خجل گردد بهاریکه تو رنگ از بهار و گل به آری
ای شکسته زلف یار از بسکه تو دستان کنیدست دست تست اگر با ساحران پیمان کنی
چو آفرید بتا روی تو ز دوده خدایمجوی فتنه و روی ز دوده را مزدای
ای جهان را دیدن تو فال مشتریکیست آن کو نیست فال مشتری را مشتری
ایا شکسته سر زلف ترک کاشغریشکنج تو علم پرنیان شوشتری
شکفته شد گل از باد خزانیتو در باد خزانی بی زیانی
چو جای داد بود پادشاه دادگریچو جای نام بود شهریار ناموری