دفتر شعر
۶۵ شعر در این دفتر
سر که یابد گسسته کیسنه رادور باشد بتاوه کرسنه را
نتوان ساخت از کدو گودابنه ز ریکاشه جامۀ سنجاب
شاه غزنین چو نزد او بگذشتچون دویزه بگردش اندر گشت
او مرآن را در آن یله کرده استمهر او را ز دل خله کرده است
صعب چون بیم و تلخ چون غم جفتتار چون گور و تنگ چون دل زفت
مرورا گشت گردن و سر و پشتسر بسر کوفته بکاج و بمشت
از غم تو بدل گریغش نیستهر چه دارد ز تو دریغش نیست
ببر آورد بخت پوده درختمن بدین شادم و تو شادی سخت
زان مثا حال من بگشت و بتافتکه کسی شال جست و دیبا یافت
هر که فرهنگ ازو فروهیدستتیز مغزی ازو نکوهیدست
گرد پرگار چرخ مرکز بستشبه مرجان شد و بلور جمست
سرد آهش چو زنگیانی زشتکه ببیزند خردۀ انگشت
رای دانا سر سخن ساریستنیک بشنو که این سخن باریست
آن صنم را ز گاز و ز نشکنجتن بنفشه شد و دو لب نارنج
بیوفا هست دوخته بدو نخبد گهر هست هیزم دوزخ
چون برون جست مرز از سوراخشد سموره بنزد او گستاخ
چون بیامد بوعده بر سامندآن کنیزک سبک زبام بلند
از تک اسب و بانگ نعرۀ مردکوه پر نوف شد هوا پر گرد
پادشاهی که با شکه باشدحزم او چون بلند که باشد
هر که بر درگه ملوک بوداز چنین کار با خدوک بود
گفت کاین مردمان بی باکندهمه همواره دزد و چالاکند
دل پهلو پسر بساز آوردساز مهرش همه فراز آورد
بر سر باد تند و موج بلندتا بیک آبخوستشان افکند
فعل آلوده گوهر آلایداز خم سر که سر که پالاید