دفتر شعر
۳۴ شعر در این دفتر
ای خداوندی که چون در بزم بنشانی مرااز بلا و محنت ایام برهانی مرا
شریف خاطر مسعود سعد سلمان رامسخرست سخن چون پری سلیمان را
این منم آمده نزدیک کریمیکه شدستشخص او قبله قبول شرف وتمکین را
شاه بهرامشاه بن مسعودخواجه مسعود سعد را بنواخت
جهاندار شد صدر دین در وزارتسپهدار شد شمس دین در امارت
تیر شه را به نظم بستودمشکر کرد و به فخر سر بفراشت
نه بس بود که در غزل یار و در مدیحطبعی بود لطیف و زبانی بود فصیح
زان خط تو که همی بردمد از عارض توکس نگوید که جمال تو دگر خواهد شد
ای وزیری که همت تو همیعدم سائلان وجود کند
بیاید نام او در مَخلَص شعرچنان کاندر نماز الله اکبر
جهان گشاده ثنای تو را چو شیر دهانزمانه بسته رضای تو را چو تیر کمر
دریاست خاطر من و گوهر در او سخندر مجلس شریف تو گوهر کنم نثار
امام بود محمد، علی خلیفه ی اوکنون علی است مشیر و محمدست وزیر
شاها قیاس بخت خود از آفتاب گیرعالم به تیغ دولت و رای صوابگیر
ای روزگار خورده کم روزگار گیربیغوله را ز تیر حوادث حصار گیر
عزیز کرد مرا در محل عز و قبولظهیر دولت شاه و شهاب دین رسول
چو بنوشت بر لوح نام تو رافرو ایستاد از نوشتن قلم
تا هست تیغ کلها در برق و رعد نیسانتا هست سوز دلها در زلف و جعد جانان
صدر دین را ملکالعرش گزید از وزراهمچنان چون وزرا از همهٔ خلق جهان
چون مشک سیه بود مرا هر دو بنا گوشکافور شد از پیری مشک سیه من
موی سیاه من به جوانی چو مشک بودکافور شد به پیری مشک سیاه من
بیار فاخته مهرا شراب غالیه بویکه خاک غالیه رنگ است و روز فاختهگون
از سروران باستان، وز مهتران عصر ماکردند نازش چار قوم از چار تن تا روز دین
همای کلک تو مرغی است لاغرکه از منقار او شد ملک فربی