دفتر شعر
۳۱ شعر در این دفتر
مهروی من بخواست به عزم شکار اسبخیز ای غلام گفت، به زین اندر آر اسب
ای خداوند من و مخدوم مندر ثنای تو سخن محکوم من
اسبی دارم که دور از اسبتهمواره در آرزوی کاهست
منعما شکرهای انعامتبزبان قلم نیاید راست
غریب و خسته و درمانده ام خداونداز فیض فضل، تو یک شربت شفا بفرست
دوش ناگاه نعره یی بر خاستکه دگر باره جنگ کرانست
از چه می افتد از برای خدایآخر این قدر می توان دانست
مرا دوستی گفت قانع شو، ایراکه همواره غمگین بود مرد طامع
داستان ظالمی چون خوانداز دفتر کسیمردوزن بنگر که بر جانش چه نفرینها کنند
زهی یار من نیست همتاش و اللهگرش دوست دارم بود جاش والله
..... از ارم لطیف ترستکعبۀ فضل و قبلۀ هنرست
ای زمین تو آسمان زحلآستان تو قبله گاه امل
یا رب تو آگهی که درین اندر سال عمرروزی بکام من نگذشتست روزگار
مفتی دین مروت ای که فلک راآرزو آید که در رکاب تو پوید
ای بزرگی که همت تو شکستبر دل و پشت چرخ دون آورد
زمن کدام کریم حلال زاده بودکه یک دو بیتک باصدر محترم گوید
هیچ صحبت مباد با عامتکه چو خود مختصر کند نامت
زهی سپهر محلی که دون رتبت توستهرآنچه عقل زاقسام آفرین داند
آیا ستوده خصالی که بر سپاه نیازهمیشه خیل عطای تو هست مستولی
نیست معلونه مگر این شجرهکه بجز غصه ندارد ثمره
مفتی ملت انعام و کرماندرین حال چه می فرماید؟
هرچه آن از مراسم سخن استروزگارش گذاشتست بمن
آنچنان گشتهای نهان پس ریشکز تو جز چشم هیچ چشم ندید
ز خط عارض ترکان لشکرمرا این فایده تا جاودان بس