دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
بی آن که به کس رسید زوری از مایا گشت پریشان دل موری از ما
چندان زغم انگیخته ام آتش و آبوز دیده و دل ریخته ام آتش و آب
روزی که به دست برنهم جام شرابوز غایت خرمی شوم مست و خراب
نتوان ز جفای چرخ گردنده گریختدست ستمش به عقل بر نتوان بیخت
شاها،می عمرت فلک از جام بریختگلبرگ حیاتت نه به هنگام بریخت
باد آمد و گل بر سر میخواران ریختیار آمد و می در قدح یاران ریخت
خصمت چو شکوفه مدتی رنگ آمیختتا همچو شکوفه چرخش از دار آویخت
ای باده،کدام دایگان پروردتجانت به سزا بود،که خدمت کردت؟
رازی که به گل نسیم سنبل گفته ستپیداست ندانم که به بلبل گفته ست
چشمی دارم همیشه بر صورت دوستبا دیده مرا خوش است چون دوست دروست
دل خیمه غم بر آتش تاب زده ستخونابه ز دیدگان ره خواب زده ست
بس دل که ز تو خون شده در برمانده ستبس دست که از هجر تو در سر مانده ست
عناب لبت رنگ زخم بر بوده ستعنابی چشم من از آن نغنوده ست
شاها،ز تو کار ملک ودین بانسق استدریا ز خجالت کفت در عرق است
می را که همیشه با خرد دندان استهم اوست که مونس خردمندان است
دی بر ورقی که آن ز اشعار من استجانی دیدم که آن نه گفتار من است
هر چند که میل تو سوی بیدادی ستیک ذره غمت به از جهانی شادی ست
گر یار بداندی کِم اندر دل چیستیا گفت بیارمی که دلدارم کیست
در پرده خوشدلی کسی را راهی ستکو را سروکار با چو تو دلخواهی ست
بر خال تو جز حال تبه نتوان داشتوین خیره کسی را به گنه نتوان داشت(؟)
شاها چو فلک عُلسو رای تو نداشتپایاب ستیزه جفای تو نداشت
ایزد عَلَم فتح برای تو فراشتدولت همه صورت مراد تو نگاشت
بر کرده چو مه سر از گریبان می رفتدر دامن خورشید خرامان می رفت
دی شاه بتان با رخ رنگین می رفتبی اسب و پیاده نغز و شیرین می رفت