دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
دوش این خردم نصیحتی پنهان گفتدر گوش دلم گفت و دلم با جان گفت:
ای خیل ستارگان سپاه و حشمتدوران فلک زبون تیغ و قلمت!
از رایت تو نور ظفر می تابدکس نسیت که از رای تو سر می تابد
آن خط که به گرد آن دهن می گرددگویی که بنفشه بر سمن می گردد
خسرو چو به خرمی قدح بر داردوز ابر بیان در معانی بارد
چشم تو که ابروی کمانکش دارددر هر مژه ای هزار ترکش دارد
گر یک نفست ز زندگانی گذردمگذار که جز به شادمانی گذرد
با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟با درد تو اندیشه درمان که خورد؟
بلبل چو ز عشق گل فغان در گیرداز شعله آه من جهان درگیرد
از عشق تو در تنم روان می سوزدشرحش چه دهم که بر چه سان می سوزد؟
دی چشم تو را سِحر مطلق می زدمکر تو رهِ گنبد ارزق می زد
گه شانه زبان در خم گیسوت کشدگه آینه روی سخت در روت کشد
در عشق اگر دمی قرارت باشدبا صحبت نیکوان چه کارت باشد؟!
دل فصل ربیع را چو جان می داندوز نغمه بلبل به عجب می ماند
ای شب،نه ز زلف اوست بر پای تو بندپس دیر و دراز درکشیدی تا چند؟
چون لشکر شه روی به راه آوردنداسللم به تیغ در پناه آوردند
در دست غم تو بودم ای سرو بلندشبها به امید روز شادی خرسند
تا ظن نبری که شاه رنجور شودیا راحت و صحت از تنش دور شود
بر خوان امید فلک جامه کبودیک گرده پر نمک چو رویت ننمود
دل گرچه هلاک جان و تن می خواهدرسوایی کار خویشتن می خواهد
ترکم نقط غالیه پرورد نهدتا داغ بلا بر دو رخ زرد نهد
گفتم که مگر دل نه چو دلدار آیدتا در غم و شادیی مرا یاد آمد
این خط که همی رخ تو را آرایدطوطی ست که بر بوی شکر می آید
چو شمع تنم ز دل به جان می آیدجانم به لب از تاب زبان می آید