دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
به نوباده هر هفته یاری مَکُنبه همبر مزن عهدِ یار کهُن
صبوح آفتِ مغز و ضعفِ دل استولی طبعِ بُرنا بدان مایل است
شنیدم که فرمان دهان عراقبه هر گه که افتاد صبوح اتّفاق
چو می روح بخشی نیاید به دستدریغا که بر دستِ ناکس بُدست
به مستی سخاوت بود نا پسنداگر عاقلی بشنو این طرفه پند
سرآشفته ای مستِ خود رای بودکه در کشمرش پیش از این جای بود
کسی را که می دم به دم می خوردنماند ازاو هیچ تا بنگرد
مکن اعتماد ای پسر بر شرابز سلطان بیدادگر اجتناب
اطبّا ز نُقل اندک آوردهاندبه مقدارِ حاجت صفت کردهاند
چو نقلی گرفتی به دندانِ تنگگراینده تسکین پذیرد به سنگ
ندیدیم هرگز به عمر درازدر بسته بر می که نگشود باز
گذر بودمان بر براکوهِ تونز شهر آمدیم از سحرگه برون
برون آمدیم از نشابور مستسراسیمه و رفته دلها ز دست
ندانی اگر هیچ بویی بریمقامات میخوارگان سرسری
ربا خوارهای بود؛ بیدانییچه گویم چنانی که میدانیی
مرا هر چه با خویشتن بودمینه در مجلس انجمن بودمی
به اوقات دیگر دل مستِ منعنان بستدی مطلق از دستِ من
شبی هاتف غیبم آواز دادبه صدر سعادت رهم باز داد
مرا خود در اوقاتِ ردّ و قبولنباشد غمِ ترّهاتِ جَهول
پس از یک دو سالم که توفیق حیمساعد شد و توبه کردم ز می
الا ای جگر گوشگانِ پدربخوانید این پندِ من سر به سر
سخن موجز و منتخب کرده امزبسیار با اندک آورده ام
به چشمِ جهان دیدة دوربینبدین مختصر طرفه دستور بین
الاهی چو از نیّتم آگهیکه خیرست نیّت به خیرم نهی