دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
الهی سینهای ده آتش افروزدر آن سینه دلی وان دل همه سوز
به نام چاشنیبخش زبانهاحلاوتسنج معنی در بیانها
خداوندا نه لوح و نه قلم بودحروف آفرینش بی رقم بود
حکیم عقل کز یونان زمین استاگر چه بر همه بالانشین است
شبی روشنتر از سرچشمهٔ نوررخ شب در نقاب روز مستور
نه هر دل کاشف اسرار «اسرا» ستنه هر کس محرم راز « فاوحا» ست
سخن صیقلگر مرآت روح استسخن مفتاح ابواب فتوح است
به حربا گفت خفاشی که تا چندسوی خورشید بینی دیده دربند
بیا وحشی خموشی تا کی و چندخموشی گرچه به پیش خردمند
یکی میل است با هر ذره رقاصکشان هر ذره را تا مقصد خاص
به مجنون گفت روزی عیبجوییکه پیدا کن به از لیلی نکویی
یکی فرهاد را در بیستون دیدز وضع بیستونش باز پرسید
زبان دان رموز کیمیا کیستکه گویم حل و عقد کیمیا چیست
زلیخا را چو پیری ناتوان کردگلش را دست فرسود خزان کرد
مرا زین گفتگوی عشق بنیادکه دارد نسبت از شیرین و فرهاد
ز همپرواز اگر مرغی فتد دورقفس باشد به چشمش گلشن حور
خوشا خاکی و خوش آب و هواییکه افتد قابل طرح وفایی
یکی صیاد مرغی بستهپر داشتبه بستان برد و بند از پاش برداشت
بت پر شکوه ماه پر شکایتگل خوش لهجه سرو خوش عبارت
بنایی را که باشد حسن بانینهد اول پیش بر مهربانی
حریص گنج بنای گهر سنجبگفت این کار ممکن نیست بیگنج
چو شیرین خیمه زد بر طرف کهساربدان کز غم شود لختی سبکبار
خوشا عشق خوش آغاز خوش انجامهمه ناکامی اما اصل هر کام
هزاران پرده بر قانون عشق استبه هر یک نغمهها ز افسون عشق است