دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
چو دید آن نوش لب شوخ پریزادکه فرهاد است در آن صنعت استاد
خوش آن بیدلی که عشقش کافر ماستتنش در کار جانان رنج فرساست
بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیزلبت جان پرور و زلفت دلاویز
همایون دشتی و خوش مرغزاریکه شیرین را بود آنجا گذاری
ز شاخی عندلیبی کرد پروازبه دیگر گلبنی شد نغمه پرداز
خوشا بیصبری عشق درون سوزهمه درد از درون و از برون سوز
عجب دردیست خو با کام کردنبه نا گه زهر غم در جام کردن
اثرها دارد این آه شبانهولی گر نیست عاشق در میانه
شنیدم عاقلی گفتا به مجنونکه برخود عشق را بستی به افسون
چو آن مه بر فراز بیستون شدتو گفتی مه به چرخ بیستون شد
اگر خواهی بماند راز پنهانبه دل آن راز پنهان ساز چو جان
بهار دلکش و باغ معانیچنین پیدا کند راز نهانی
که از ما آفرین بر آن خداوندکه نبد در خداوندیش مانند
بهر جا وصل از دوری نکوتربجز یک جا که مهجوری نکوتر
چو از فرهاد، شیرین قصه بشنیدز زیر لب به سان غنچه خندید
چو نازل شد به فرش سبزه چون گلبه گل افشاند زلف همچو سنبل
که بر رویم نگاهی کن خدا رابه صحبت آشنا کن آشنا را
بگفت از راز من پوشیده داریدشبی با کوهکن بازم گذارید
چو شیرین کوهکن را دید با خویشبه تنها دور از چشم بداندیش
به گرمی گفتش ار کار دگر هستبجو تا وقت و فرصت این قدر هست