دفتر شعر
۷۴ شعر در این دفتر
کسی کاو یار خود دارد چرا بر دیگری بنددحرامش باد عشق آنکس که هم بر دیگری بیند
شاخِ گل از نازکیّ یار یادم میدهدبرگ گل زان گلرخ رخسار یادم میدهد
تا ابد یا رب ز تو من لطفها دارم امیداز تو گر امّید بُرَّم از کجا دارم امید
هرکه در پیش تو بر خاک بمالد رخسارملک کونین مسخّر بودش لیل و نهار
عشق و بدنامی و درد و غم به ما شد یار غارتا محمّد وار باشد عاشقان را چار یار
گر نخواهد بود اندر صدر جنّت وصل یارقعر دوزخ عاشقان خواهند کردن اختیار
ای که مینالی ز دوران، جورِ یار من نگراضطراب از من نگر صبر و قرار من نگر
ای ذکر تو را در دل، هر دم اثری دیگروای از تو به ملک جان دارم خبری دیگر
طبل قیامت بکوفت آن ملک نفخ صورکاتب منشور ماست مالک یوم النّشور
دوست میگوید که ای عاشق اگر داری صبوراز فراق ما منال و صبر کن تا نفخ صور
ای قصر رسالت تو معمورمنشورِ رسالت از تو مشهور
شب همه شب با تو میگوییم رازتو به غفلت پایها کرده دراز
نومید مشو بنده از رحمت ما هرگززیرا که به غیر از ما کس نیست تورا هرگز
تو لذت عمل را از کارِ زار ما پرسآیین سلطنت را از حال زار ما پرس
در جهان امروز بیپروا مباشفارغ از اندیشهٔ فردا مباش
گر مرا جان در بدن نبْوَد، بدن گو هم مباشچون که یوسف نیست با من، پیرهن گو هم مباش
داد مرا جان تو باده ای از جان خویشکفر مرا کرد گوهر ایمان خویش
از خان و مان آوارهام از دست عشق از دست عشقسرگشته و بیچارهام از دست عشق از دست عشق
ای غبار خاک کویت سرمه چشم فلکای به تو محتاج خلق هر دو عالم یک به یک
نامه ای دارم سیه تر از شب تاریک رنگبا وجود از تو نیم نومید یارب هیچ رنگ
مونسم یار است اندر تنگنای گور تنگعاشقان ، در دوجهان ما را بس است این نام و ننگ
کی بود آیا که بنمائی جمال با کمالزنده گردند ماهیان مرده از آب زلال
تیر او پیوسته میخواهم که آید سوی دللیک میترسم، شود پیوسته در پهلوی دل
به غیر از سایه در کویت کسی محرم نمییابمکنون روزم سیه شد آنچنان کان هم نمییابم