دفتر شعر
۷۴ شعر در این دفتر
غلام حلقه بگوش رسول ساداتمره نجات نموده حبیب آیاتم
ای خوش آن روزی که در دل مهر یاری داشتمسینه ای پرسوز چشم اشکباری داشتم
زان بیوفای سنگدل جور و جفا میبایدماز کس نمیخواهم وفا زان بیوفا میبایدم
خوش آن غوغا که من خود را به پهلوی تو میدیدمتو سوی خلق میدیدی و من سوی تو میدیدم
به خواب مرگ خواهم شد مکن ای بخت بیدارمکه من دور از درش امشب ز عمر خویش بیزارم
بی تماشای جمالت روضه را هامون کنمحور عین را از درون قصرها بیرون کنم
هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنمخود را به هیچ ، بهر چه بی آبرو کنم
دوچشم از بهر آن خواهم که در رخسار او بینموگر آن دولتم نبود در و دیوار او بینم
بازکشم لشکر وتا به فلک بر رومقلعه روحانیان گیرم و برتر روم
گر دل دهی به ما ده عاشق که ما امینیمبا آن که دل به ما داد ، ما روز و شب قرینیم
چون تمام عمر نیکی کرد با تو آن کریماز بدی خود چرا ترسی تو آخر ای لئیم
اشک سرخ و روی زرد من گواه است ای کریمبرکمال عشق دیدار تو بالله العظیم
به خود مشغول میگردم که از خود یار میجویمگهی در دل گهی در سینه افگار میجویم
ما به جنّت از برای کار دیگر میرویمنه تفرّج کردن طوبی و کوثر میرویم
کاسه سر شد سفال و دیده گریان همانتن به کویت خاک گشته ناله و افغان همان
من که هستم زنده دور از دلربای خویشتنگر برفتم میکشد بازم به جای خویشتن
مجالی کی بود با تو حدیث خویشتن گفتن؟که پیش چون تو بدخویی نمیآرم سخن گفتن
نه چندانی گنهکارم که شرح آن توان دادنخداوندا بهروی من نیاری وقت جان دادن
ندارم گرچه آن دیده که بینم در جمال تونیام نومید چون عمرم گذشت اندر خیال تو
گر تو طلبی داری ، بیداری شبها کوبا ذکر خدا بودن در خلوت تنها کو
افسر شاهی نخواهم خاک پای یار کو؟بال گو بشکن هما، آن سایه دیوار کو؟
من کیام؟ رسوای شهر و عاشق دیوانهایآشنا با هر غمی، وز خویشتن بیگانهای
گر دل غم پرور ما غمگساری داشتیبا بلا خوش بودی و در غم قراری داشتی
بگو با این دل زارم کشد جور و جفا تا کی؟کجایی لذت شادی، غم و درد و بلا تا کی؟