دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
زود به کردم من بیصبر داغ خویش رااول شب میکشد مفلس چراغ خویش را
شام خطت گرفته ز صبح آفتاب رازان روز خوش نمانده جهان خراب را
بیحرز شعله نگذرد از پیش داغ ماپروانه احتراز کند از چراغ ما
به پیامی که کند باد صبا یاد مراروم از دست ندانم که چه افتاد مرا
تا بود گریه کی آباد شود خانه ما؟جغد را پای به گل رفته به ویرانه ما
اگرچه خدمت مسجد نشد حواله ماچراغ میکده روشن شد از پیاله ما
پژمردگی نبرد بهار از گیاه ماچون لاله جزو تن شده بخت سیاه ما
خوشدل کند خیال تو هجرانکشیده راآتش گل است دیده گلشنندیده را
ز نقش کینه چو پاک است لوح سینه مابه دوستی که تو هم دل بشو ز کینه ما
از جا نبرد صحبت اهل هوس مراآتش نیم که تیز کند خار و خس مرا
تا ز رویش گلستان کردم نگاه خویش راخود زدم آتش به دست خود گیاه خویش را
ز رشک، باد صبا گرچه سوخت جان مراولی ز برگ گل آراست آشیان مرا
کو سرانجامی که شب روشن کنم کاشانه راآورم شمع و بدست آرم دل پروانه را
کی حرف ملامت شکند خاطر ما را؟خصمی به چراغم نبود باد صبا را
دلبستگی نماند به وارستگی مراوارستگی مباد ز دلبستگی مرا
فکند از نظری دیده حسود مراز خویش کرده جدا آتشی چو دود مرا
ز هجر کرد خبردار وصل یار مراصلای گشت خزان میدهد بهار مرا
یکی بود به نظر نیستی و هستی ماتفاوتی نبود در خمار و مستی ما
آتش مزاج من بگذار این عتاب راچین بر جبین ندیده کسی آفتاب را
خوشم به درد مکن ای دوا عذاب رامکن مکن که عمارت کند خراب مرا
داده عشقم باده نابی که میسوزد مراخوردهام از جام خضر آبی که میسوزد مرا
وبال جان اسیران مکن رهایی رامده به اهل وفا یاد بیوفایی را
شد دهان شکرگو هر زخم نخجیر تراصید پیکانخورده داند لذت تیر ترا
خوشم که ضعف چنان کرده روشناس مراکه چشم آینه مژگان کند قیاس مرا