دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
چو نمیکنی نگاهی به ستم مران خدا رانکنی اگر نوازش مشکن دل گدا را
چند سوزد برق غم مشتی خس و خاشاک راآتشی خواهم که سوزد خرمن افلاک را
ناگفته ماند صد سخن آرزو مرالب بسته ناامیدی ازین گفتگو مرا
به کفر زلفت از آن تازه کردم ایمان راکه تازه ریختهای خون صد مسلمان را
در راه تا رود ز من آن نازنین جدادستش جدا عنان کشد و آستین جدا
میزند نشتر تدبیر شب و روز مرامصلحت چیست به این مصلحت آموز مرا؟
شبی هرکس به بزم دلستانی جا کند خود رادمی صدبار دل با دیدهاش سودا کند خود را
برای سوختن یک شعله کافی نیست داغم راصد آتشخانه باید تا کند روشن چراغم را
لب شود ریش ار برد نام دل افگار ماآستین سوزد اگر چیند نم از رخسار ما
منم که داغ دلم دشمن است مرهم رانمیدهم به شب قدر روز ماتم را
خط تو سرمه کشد دیده تمنا رالب تو تازه کند روح صد مسیحا را
فسون نالهام شب بسته خواب پاسبانش راکه با هر سر نباشد آشنایی آسمانش را
تهی ز می نتوان یافتن ایاغ مرابه آفتاب نسب میرسد چراغ مرا
به هر طرف که تو جولان دهی سمند آنجاهزار فتنه ز هر سو شود بلند آنجا
پرهیز ده ز هجر گرفتار خویش رابنگر شکستهرنگی بیمار خویش را
سخن ز غیر مپرسید بینوایی راکه کرده ورد زبان حرف آشنایی را
رغیرتم پوشیده از چشم بدان، خوب مراداده جا در پرده دل طفل محجوب مرا
بود ز روی تو روشن به صد دلیل مراکه روز هجر تو باشد شب رحیل مرا
آه سحر نتیجه شرر میدهد مرانخل امید بین که چه بر میدهد مرا
دارد نشان ز طینت مجنون، سرشت مااز روی هم نوشته قضا، سرنوشت ما
گر به خیال در نظر جلوه دهد جیب رابددلیام ز سایهاش، فرض کند رقیب را
چیزی نشد معلوم من از صحبت فرزانههابر قلب رسوایی زدم زین پس من و دیوانهها
چو شخص سایه ندیده کسی هلاک مراسرشتهاند به آب حیات، خاک مرا
نهادی بر سر شوریدگان داغزدی بر سر گره سودای ما را