دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
گشته چون آینه روشن دل بیکینه ماتا فتد عکس جمال تو در آیینه ما
داد گلبن در چمن یاد از گلافشانی مرابلبلان کردند تعلیم غزلخوانی مرا
دل دیوانه کی در گوش گیرد پند دانا راحباب از خیمه نتواند که پوشد روی دریا را
شب شود روز از خیال عارض جانان ماشمع گو منت منه بر کلبه احزان ما
غمش فشانده ز دامن غبار ننگ تراکسی چه میکند ای دل فضای تنگ ترا
بیدرد خستهای که به درمان شد آشناشوریده آن سری که به سامان شد آشنا
ز ایمان همتی چون آن نگار چین شود پیداکه از هر چین زلفش رخنهای در دین شود پیدا
کجا در غربتم یک همدم دیرین شود پیدا؟به جز شمعم که گاهی بر سر بالین شود پیدا
منشور خدمت تو رقم شد به نام ماافکند سایه مرغ سعادت به بام ما
چند باشد دل ز وصل دلربایی بینصیبچند باشد گوشم از آواز پایی بینصیب
شد بهار از توبهکردن بایدم اکنون گذشتمیرسد گل چون توان از باده گلگون گذشت؟
هرکه امشب می نمینوشد به ما منسوب نیستپارسا در حلقه مستان نشستن خوب نیست
طبعم ز باده چون گل سیراب روشن استآیینه من است که از آب روشن است
دلی که عشق نکردش چو لاله داغ کجاستخبر دهید که فانوس بیچراغ کجاست
دل یکی وز هر طرف بر سینه داغ دیگریستبهر یک پروانه از هر سو چراغ دیگریست
بی تو شب تا روز چون شمعم به چشم تر گذشتاشک دامانم گرفت و آتشم از سر گذشت
گذشت فصل گل و رغبت چمن باقیستوداع کرد شراب و خمار من باقیست
گشته پنهان از نظر آنکس که صیاد من استعالمی را برده از یاد آنکه در یاد من است
عافیت سینهخراش جگر ریش من استنیکخواهم بود آنکس که بداندیش من است
آسمان پوشیده نیلی جان من غمناک چیستدیگری دارد مصیبت بر سر من خاک چیست
زاهد ز منع تو دل صد بینوا شکستخون پیاله ریختی و رنگ ما شکست
چشم عیبت چو نباشد گل و خاشاک یکیستپاکبین را همه جانب نظر پاک یکیست
از خارخار وصل گلم دل فگار نیستمحرومیام گلیست کش آسیب خار نیست
ای دل می امید دگر بر تو حرام استکمحوصلهای خون جگر بر تو حرام است