دفتر شعر
۴۶۰ شعر در این دفتر
فتنهجویی ز بت خویش مرا باور نیستگر دمی بر سر نازست دمی دیگر نیست
مرو ز دیده که جام جهاننما اینجاستقدم برون مگذار از دلم که جا اینجاست
از زبان من غرض گو گرنه حرفی تازه بستبار اوراق تغافل را چرا شیرازه بست؟
به گریه سحر و آه شب دلم شادستچو گل که تازه ز آب و شکفته از بادست
عشق را چون شعله غیر از سوختن دربار نیستهرکه شد ز اهل سلامت مرد این بازار نیست
لیلیاش در دل و گوشش به صدای جرس استیا رب این مغلطه مجنون ترا با چه کس است
آنکه دایم میخراشد سینه ما ناخن استخارخار سینه ما را مداوا ناخن است
بازم نشسته تا مژه در دل نگاه کیستروزم سیاهکرده چشم سیاه کیست
از غم نمیخورد دل اهل جنون شکستدر حیرتم که خاطرم از غصه چون شکست
نوای من چو ز صد پرده بر یک آهنگ استچه شد که غنچه صد برگ او به صد رنگ است
خطش را کس به جز من مبتلا نیستبه این خط چشم هرکس آشنا نیست
شب دل ناشکر من آرام با خنجر نداشتسینه صد پیکان چشید و دست از افغان برنداشت
از پریشانی اگر حاصل شود کامم رواستدر خم زلفت دلم را شانه محراب دعاست
هر روز به من یار ز نو بر سر نازستپیوسته مرا لذت آغاز نیاز است
باغی که گلش بو ندهد عشق مجازستتخمی که کسش برنخورد، اشک نیازست
گشادی طره و مشک ختن سوختنقاب از رخ فکندی و چمن سوخت
نشسته بر سر کویی و فتنه بر پا نیستز حیرت تو کسی را به جنگ پروا نیست
تا آفت غم لازمه طبع شراب استمی بوی خوش و ساغر ما چشم خراب است
زلفت بود به کام، دلی را که داغ نیستدر کار شبروان گرهی چون چراغ نیست
جز وصال او دلم هرگز تمنایی نداشتغیر سودایش دل شوریده سودایی نداشت
دوران نگر که سینهاش از کینه صاف نیستجز شیشه در میان دگری سینه صاف نیست
مرا چو لاله ز بخت سیه رهایی نیستشب مرا به دم صبح آشنایی نیست
ز بوی او به دل غنچه ارمغانی هستز داغ من جگر لاله را نشانی هست
غیر از شکن طره به جایی گذرم نیستجز کنج قفس راه به جای دگرم نیست