دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
آنی تو که نیست در دعای تو ریاوین حرف، نهفته نیست بر شاه و گدا
گر دل نشود ز درد جانکاه جداخود را ز هوس کند به یک آه جدا
یا رب که فسانه مختصر کن ما راخواب مستی ز سر به در کن ما را
خواهی که کنی قبله سر کویت رااز خواهش کس، ترش مکن رویت را
افسرده مکن چو تیرهروزان خود رااز آتش عشق، برفروزان خود را
بیهوده مشو برق گیاه فقراوز قهر مکَن چاه به راه فقرا
گر یافتهای حقیقت عالم راپیوند به اوست خاتم و آدم را
چون منصب عاشقی فلک داد مراشد دنیی و عقبی همه از یاد مرا
از بیهنریست اینقدر داد مراکز قید هنر نکرد آزاد مرا
گردون که به دیده خار افکند مراآتش به دل فگار افکند مرا
آن گل که ز نکهتش بشد هوش مراچون خواند به باغ وصل خود دوش مرا
طبعی که بود حریص مر عصیان رامایل باشد فزونی نقصان را
هرچند خرد جلوه دهد سامان رااز جهل نجات کی دهد نادان را؟
عالم که اله آفریدهست آن رابد گفتن آن، رخنه کند ایمان را
از بدنامی چه باک بدنامان را؟کس چون شکند شکستهاندامان را؟
باید به مدارا طلبید آن مه راسرعت نبود هنر دل آگه را
کی قدر شود بلند هر کوته را؟در خور نبود شهی، گدای شه را
با فقر چه قدر، دنیی و عقبی را؟دارد همه کس مسلم این دعوی را
بردیم به چرخ آه شررناکی رابستیم به پای شعله خاشاکی را
بگذار چو آه، آسمانپویی راچون اشک مکن پیشه زمینشویی را
در حضرت دوست انس جان را چه بقاباقی همه اوست، این و آن را چه بقا
هرگز نکشد مد طمع، خامه مااز حرف قناعت است پر نامه ما
عاقل ز سراب، در گمان دریاعاشق نشنیدهست کران دریا
عالِم که به جاهلش سوال است و جوابپیوسته به جهل یابد از خلق، خطاب