دفتر شعر
۱۱۴ شعر در این دفتر
میترسم از آن خط که جهان در تو کشدتیر فلک از حد کمان در تو کشد
ای دل سر و کارت ار چه بیسامان شدبا یار ز انصاف برون نتوان شد
این ره روشن مرا ز انفاس تو شدوین بیخبری در سرم از کاس تو شد
می ده که ز جانم رمقی بیش نماندصبرم ز دل مصلحت اندیش نماند
آن به که ز روزگار نیکی ماندکز بد همه زشت و مرده ریگی ماند
دروازهی روزگار اگر بربندندو اجزای زمین به آسمان بربندند
در حلقه عشق هر که را جا کردنددل فارغش از معاد و مبدا کردند
ای یار به تو گر دگری بفرستنددر هستی خویشت اثری بفرستند
مهر و مه اگر مهر نگینت بوسندهر جا که قدم نهی زمینت بوسند
این دم همه کس را نبود تا که زنددر عشق منادی تولا که زند؟
آنها که همیشه در قیامت باشندپیوسته کشندهی غرامت باشند
با ما نه کند مگر از آنها که کندگر چه نبود عجب چنان ها که کند
عشقی که چو عشق ماست نقصان نکندآن به که زیاده روی پنهان نکند
ناهید زرشک پیرهن پاره کندکز دور نظر تیز درین باره کند
هر جا که گدایی و شهی خواهد بودهر یک زدوگانه را رهی خواهد بود
آن کو ز می شبانه مخمور بودنزدیک خرد ز زندگی دور بود
در فطرت من گر گل و گر خار بوداینجا سخن بیهده بسیار بود
هرگز دل من ز بخت خشنود نبودمی خواست ولی ز عشق پر سود نبود