دفتر شعر
۱۱۴ شعر در این دفتر
ایزد به تو زینت جهانبانی دادگوش شنوایی و زباندانی داد
هر دم زدنی فلک دگرگون گرددهر دون سخی ای و هر سخی دون گردد
هر لحظه دمم غمت فرو میبندددر آمد و شد گره برو میبندد
هر کز تو برید، کی کجا پیوندد؟بیگانه به آشنا کجا پیوندد؟
ما را غم تو زیر و زبر می داردهر روز ز هر روز بتر می دارد
ای شمس سرت میل به پستی داردچشمت هوس خاک پرستی دارد
جانست شراب ترک جان نتوان کردزو گر چه گرانست کران نتوان کرد
گر عزم شرایع و سنن خواهم کردور قصد چمانه و چمن خواهم کرد
آمد به برم یار و شبیخون آوردبر دست گرفته جام گلگون آورد
آن روز نگر که جان کم تن گیردیا عادت تو طبیعت من گیرد
سودای تو دست در گریبانم زداندوه تو چون صاعقه بر جانم زد
بزمی است که اهل دل چنین جا باشدکز هشت درش بهشت پیدا باشد
آنرا که سر و دل ملامت باشدپیوسته کشندهی غرامت باشد
از دوست مرا وانگری بس باشدوز گوشهی چشمش نظری بس باشد
یک نکته گر از لفظ مقدس باشدبا من به از آنک با همه کس باشد
پیوند حقیقی کشش جان باشدنه وصل عنان گیر، نه هجران باشد
می آینهی خاطر رخشان باشدجانست و ز جان چه خوشترست آن باشد
بارم که به خُلق و خَلق نیکو باشدآرام و قرار دل من او باشد
با ما نه جهنم و نه مینو باشدنی بر غلطم که هر دو نیکو باشد
کُنجی که درو گنج الهی باشدهر چیز کزان گنج بخواهی باشد
روزی که مرا از تو جدایی باشداز چرخ نشان بی وفایی باشد
کی همچو تو مریم آستینی باشدممکن نه که در هیچ زمینی باشند
بر من به سر از عمر چنین خواهد شدبس خون که ز دیده بر زمین خواهد شد
ای عقل چرا زبون دل باید شدمفتون بت چین و چگل باید شد