دفتر شعر
۱۱۴ شعر در این دفتر
چشم تو ز بس که کرد خون از چپ و راستدر خون چو دلم غرق شد آنک پیداست
با یار بگفتم به زبانی که مراستکز آرزوی روی تو جانم برخاست
هر صبح که جام عشق گیرم بر دستسرمایه نیستی کنم در سر هست
دیرست که خواجه مجددین از سر دستننوشت و نکرد یاد ما چیزی هست
در دامن دوستان دانا زن دستگر دانایی توان ز نادانی رست
گویند که ای زمام دل داده ز دستچونست که شوریده و مستی پیوست
ای دل چو بدو نیک جهان در گذرستشادی کن و غم مخور که دنیا سمرست
زان روی که روی عاشقان در یادستیک رو نی، که رویها بسیارست
می گر چه که طبع تلخ، شورانگیز ستموتی است حقیقت که حیات آمیزست
با دیده و ره ندیده بسیار کس استبا دیده وری رو اگرت دست رس است
گر هیچ هدایتی کند عزمی جستداریم توکلی و تسلیمی سست
دیدار به ما نمود و در پرده نشستنگشاده ره وصال و در، بر ما بست
کفر از سر زلفین تو در عین حق استگل از رخ زیبای تو اول ورق است
بیداد ز عقل و خرد و هوش و دل استفریاد ز باد و آتش و آب و گل است
تشنیع که می زنند بر من چهار استبار دل اهل دل هم از نااهل است
خودبین چه کند چون نظرش کوتاه استاو حب و غریب و بر صراطش راه است
در هر دوری عاشق و معشوقی هستگویم حکم برفتست ز مبدای الست
گویند به من که چونی و حالت چیستاز مرگ بتر که بی تو می باید زیست
بس خلق که بر آمده (و) رفته گریستنارفته در این گنبد دود آمده کیست
من مستم و مستی من از بی خبریستای بی خبران آنک خبر دارد کیست؟
دیر آمد و زود برفت و ما را بگذاشتآری سر ما مگر ازین بیش نداشت
جل صبح خمیر خاک آدم که سرشتزان قوم نیم که ترسم از دوزخ زشت
زان طایفه نیستم که نازم به بهشتبازش که برون کرد و که بردش به بهشت
ای مطلع آفتاب رخشان، رایتنه طیره ی طلعت جهان آرایت