دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
ای بلبل خوش نغمه ز ما باد سلامتمرغ که در سدره همین نغمه سراید
بر سر بیمو حسام خلوتی را هرکه زدحق به دست اوست گر فریاد و افغان میکند
بما آن صوفی ببریده بینیبغیر از عجز و مسکینی ندارد
به مجمعی که دف از قول خویش میزند لافجواب دادنی اش در نفس به بانگ بلند
پنج بیت قطعه ات کز گنج آمد فزونمن چه گویم چون نظامی را جوابش حد نبود
ترک دنیای دون بگیر کمالتا جهانیت مرد دین خوانند
جز آه و ناله ندارم به عاشقی هنریمرا زدست هنرهای خویشتن فریاد
چون علاالدین ما بوقوت سماعدر فغان و خروش میآید
چوحاجی احمد کل از در شیخجدا افتاد زو افغان برآمد
چو همدمی و مصاحب بجای چنگ ای نیتو آن نه ای که دل از صحبت تو برگیرند
خواستم از صاحب مطبخ حساببره کان کشت و سه پایه را برد
درسخنم کزو زنم لافلاف از سخن چو در توان زد
گفت فرهاد آقا به میر ولیکه رشیدیه را کنیم آباد
مرا هست اکثر غزل هفت بیتچو گفتار سلمان نرفته زیاد
مرا یار از شکارستان مشگیندر آهو بره مشگین فرستاد
وقت است که استان زمان زرگر منیمانند زر از بوته بما صاف نماید
آواز حزین سوزنی رامشنو که کنند عیب بسیار
دو کمالند در جهان مشهوریکی از اصفهان یکی ز خجند
دوش مهمان لب جانان شدمعذر گفت و منتم بر جان نهاد
ز شعر خویش جز وی و کلاهیکه هریک به قالبی و بی بهایند
ز ضعف و صحت تن یار صرف خواندن از منسوال کرد ز لفظی که آن فصیح بود
قطعه مدح تو گردید ترک شد مکتوبعفو فرما ز دعاگو که قلم دیر کشید
طبع من هر چه بسازد بسر خوان سخنقسمت تست اگر بد سازد
طبع تو کمال کیمیایی استکز وی سخن تو همچو زر شد